<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شيپور </title>
<link>http://hedak.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Jul 2008 09:32:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>به زبان شعر : </title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;نیش عقرب نه از ره کین است           اقتضای طبیعتش این است &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آدمهایی هستند که نه تنها به عنوان قهرمان شجاع بلکه  خود را  علم کل و سر آمد دیگران میدانند و بجز عیب و ایراد گذاشتن بر دیگران هیچ هنر دیگری ندارند .  دوست و آشنایانشان از دور و برشان دور می شوند و آنها تنها خودشان  می مانند  و خودشان !!  این افراد  اصولا ً نمی توانند دوستی را برای خودشان نگه دارند . پر توقع هستند و حسود . به راحتی غیبت می کنند  و زخم زبان می زنند .  این ناسازگاری را باید در دوران کودکی و نوع تربیتی آنها جستجو کرد ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;نه در غربت دلم شاد             و نه رویی در وطن دارم&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در آستانه ی آمدنم به آلمان است .&lt;STRONG&gt; تهران&lt;/STRONG&gt; هستم . در صف طویلی برای نان لواش ایستاده ام . صدای دو &lt;STRONG&gt;پیرمرد&lt;/STRONG&gt; را در پشت سرم  می شنوم . آنها با هم نجوا می کنند . یکی به دیگری می گوید : وای ...چقدر &lt;STRONG&gt;شهرستانی&lt;/STRONG&gt; زیاد شده ! ....نگاه کن ! ...انگار می شمارند . می گفتند سابق اینهمه جمعیت نبود !! حالا روز به روز بیشتر می شوند ...نگاه کن ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند سال می گذرد . در آلمان هستم . برای ثبت نام و معرفی پسرم در مراسم باشکوهی در مدرسه اشان شرکت کرده ام . هنگام معرفی در بین هر ۴ ، ۵ نفر اسم &lt;STRONG&gt;آلمانی&lt;/STRONG&gt; یکی هم &lt;STRONG&gt;خارجی&lt;/STRONG&gt; است ....عبدالله !! .....پاشا !.....بهرنگ ....با خواندن هر اسم خارجی .... ، صدای &lt;STRONG&gt;دو مادر آلمانی&lt;/STRONG&gt; از پشت سرم می شنیوم  که با وحشتی می گویند  : وای ...باز هم خارجی ....وای چقدر خارجی زیاد شده  !  باز هم یکی دیگه ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;من از بیگانگان هر گز ننالم          که با من هر چه کرد آن اشنا کرد&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاید شما هم افرادی را می شناسید که بخاطر  اعتماد و اطمینان غلط به افراد نزدیک خود دچار شوک شده باشند . شاید خودتان هم قربانی این اعتماد و اطمینان شده باشید . شنیده اید که می گویند : ما به فلانی مثل تخم چشممان اعتماد داشتیم ؟ یا...او را به عنوان پیش نماز قبول داشتیم و از این حرفها ؟ بله همیشه یک آشنای خیلی نزدیک می تواند خیانت در امانت کند . دیگر گفتن این که : در دیزی باز بود حیای گربه کجا رفت بیفایده است . اینجاست که وقتی آدم به متون ادبی فارسی  مراجعه می کند ....می بیند  چقدر شعر  و قصه و مثل دارد   . به چند تای آن توجه فرماتید : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم ...از چه  با دشمن جانم  شده ام دوست ندانم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد ......آشیان هر جا نمودم خانه صیاد شد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دشمن دانا بلندت می کند بر زمینت میزند......نادان دوست .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ما زیاران چشم یاری داشتیم .........خود غلط بود آنچه می پنداشتیم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 09:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرنگیس</title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چه شبی ، چه خواب هایی ، اینقدر حقیقی و واقعی بودند که دلم نمی خواست خواب بودند . صبح که چشمم را باز کردم هوا روشن شده بود . صدای پرنده ها را می شنیدم . دوباره چشمهایم را روی هم فشار دادم و وانمود کردم که بیدار نشده ام . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما دنباله خواب به شگلهای دیگری به سراغم امد . مادرم کجا بود ؟ اون که سالهاست عمرش را داده به شما ...ولی صداش چه واضح و آشکار می آمد . گفت از سر شب تا سرخی شفق صبح مرغ حق روی درخت گل ابریشم حق حق می کرد ، هموسه گوفتم یه اتفاقی می افته ، فرداش فرنگیس دختر دایی ام  مرد . فرنگیس همبازی من بود .  غروب دلگیر ان روز من را تک و تنها در خانه گذاشتند و رفتند فاتحه  . موهای وز وزی ، دماغ باریک و خنده های ملیح فرنگیس هنوز از نظرم محو نشده . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از عزا و گریه و زاری در دوران کودکی جدا شدم  و دوباره دنباله خوابهای اولی آمدند به خوابم . ادم بعضی حرفها که در بیداری نمی تواند بی غل و غش بزنه ، در خواب با صراحت میزنه . رفتم صورت نرم و سفید برادرم  را بوسیدم . لبحند زد ، گفتم ببخش ، باز هم انگار عیشتان را منغض کردم ! زیاد خورده بودم نه ؟ مثل اینکه مسموم شده بودم؟ . کلی تو زحمت افتادید . خواستم دو باره صغرا و کبرا ببافم که به زبان امد . گفت : عیش ما را منغض نکردی ، عیش خودت را خراب کردی . میخواستیم سوپریزت کنیم . کیک و بند وبساط تهیه کرده بودیم  که جشن تولدت را بگیریم ..... تا به اینجا رسیدم دوباره ناخودآگاه چشمهایم را باز کردم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;موقع بیرون بردن سگمان (سی کا) بود  . هر روز صبح درست ساعت ۵ می آید سراغم و با دستهاش آرام به دست و   پاهایم می زند . که یعنی وقتشه ، بیدار شو ....اما هنوز ساعت ۵ نشده بود ، فرصتی بود تا دوباره چرتی بزنم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چه شبی . چه رؤیاهایی . فکر کنم اثر کتاب داستانهای کوتاهی بود که دیروز یک ریز در تاکسی خوانده بودم ، داستانهای کوتاه هلندی که نسیم خاکسار ترجمه اشان کرده بود . بهر حال دلم نمیاد بلند شوم . بدنم کرخت و چشمهایم سنگین است. حالا به خیلی سالها عقب تر برگشته ام . انگار رفته ام عالی آباد ....منزل خواهر بزرگم . ده ، دوازده سالمه . عصری هست . زیر ملحفه سفید در اطاقشان خوابیده ام . خواب نیستم و از زیر ملحفه همه چیز را می بینم . آنها هر سال ۱۵ روز تعطیلی عید نوروز به شاهزاده ابراهیم می روند . چهار ، پنچ خانواده می شوند  . من را هم هر سال با خودشان می برند . عاشق یکی از دختران هم سن و سالم شده ام . به عشق او هم شده خودم را بموقع می رسانم . برایشان مزه پرونی می کنم و اونها غش عش می خندند. تنها نگاه هم می کنیم و لبخند می زنیم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زیر ملحفه دراز کشیده ام . شوهر خواهرم می آید . انگار یک خرده حسابی با هم دارند . بگو مگویشان می شود . شوهر خواهرم بنای داد و قال میزاره . از زیر ملحفه می بینمشان . خواهرم زور خودش می کنه و میگه هیس ! هیس ! صدات می شنوه . شوهرش صداش بلندتر  میکنه و میگه بازم که این امسال اومده  ! جا نداریم . جا نداریم .خواهرم را می بینم که چطور التماس می کنه . تو را خدا صدات بلند نکن . شوهرش فکر می کنه که همین جا ، جاشه که قصاص بگیره . یک دعوای حسابی بر روی سر من در جریان هست . غرورم گل کرده . فکرهای عجیب و غریبی به سرم میزنه . می خواهم بلند شوم و از همان جا تا بنمانع پا  برهنه بدوم . دلم میخواد بلند بشم و بگم باشه دعوا نکنید با شما نمیام ....اما دو تا چیز اراده ام را سست میکنه ....یکی مظلومیت خواهرم که فکر می کنه من هنوز خوابم و نمی شنوم ....و یکی دیگر  چشمهای درشت و سیاه دختری که عاشقش شده ام . هر دوی آنها بر غرورم سایه می اندازند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بلاخره بعد از یک جنگ تن به تن ، غائله ختم به خیر میشه . خواهرم شوهرش را مجاب می کنه تا دست از لجاجت و یک دندگی بکشد . حالا او از اطاق بیرون رفته ....ولی من دل شوره دارم ، آن شور و اشتیاق اولیه در من می میرد . تنها  دو تا چشم سیاه هست که من را  نگه داشته . دوباره به شوق دیدارش دلم پر می کشد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;احساس کردم کسی به دست و پاهایم میزند . چشمم را باز می کنم . سی کا هست . چه شبی . چه خوابهای درهم و بر همی . چشمهایم با چشمهای  قشنگ و زیبای سی کا تلقی پیدا می کند . در چشمهایش زل می زنم .....انگار می خواهد نگاهم را بخواند .....دستی بر سر و گوشش می کشم و برایش می گویم .....سی کا جون : حیوان را خبر از  عالم انسانی نیست ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت : هموسه گوفتم : همان هنگام گفتم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت : بنمانع / محله ای در بوشهر &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت : عالی آباد / محله ای در بوشهر که تا بنمانع ۷ ، ۸ کیلومتر فاصله دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت :شاهزاده ابراهیم / یک قدمگاه در نزدیکیهای برازجان ، که دارای کوه و تپه و ماهور است و محل تفریح و تفرج و زیارت مردم است .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت : سی کا . (اسم سگ پسرم)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 15:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> سنتوری</title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:wXScgQ3PHelM0M:http://img.villagephotos.com/p/2007-8/1272568/354608717.jpg&quot; align=left border=2&gt;وقتی س&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:kmYlsxOc_r1b9M:http://www.iranactor.com/artists/Actors/image/Niki_karimi.jpg&quot; align=right border=2&gt;ه فیلم از فیلمهای داریوش مهرجوئی را از نظر می گذارنم می بینم  هر سه فیلم چقدر  وجه اشتراک  دارند !! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱/ کشش و تفاهم عاشقانه در آغاز و&lt;STRONG&gt; پیوند&lt;/STRONG&gt; . تشکیل خانواده . معضلات اجتماعی .....و در راستای هر سه فیلم.... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲/ غلطیدن مرد به یکی از این معضلات ، تلاش زن در جهت نجات مرد . و در پایان عدم توفیق و &lt;STRONG&gt;جدایی&lt;/STRONG&gt; ....و باز در همه ی آنها &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳/ نگاه &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:7Jq6qYBr5dsygM:http://www.aftab.ir/discussion/adv_images/3ee92c6538180b17a0f6fa3a2fdf812d.jpg&quot; align=right border=0&gt;بدبینانه  مرد به زن همراه با تهمت و افترا .....  تلاش زن در خنثی کردن این سوءظن و برنتابیدن از آن تهمت های ناروا  .....و در نهایت و  پایان.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴/ نشانه هایی از برگشت زن به آرمانها و ایده آلهای اولیه خود .....مثل رفاه ...و آرامش .... آسایش و...زندگی بدون دغدغه و جنجال...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر چه موضوع ها مختلف می باشند ....ولی همه ی آنها از یک الگو و نمونه ی  اجتماعی تبعیت می کنند . ان سه فیلم عبارتند از &lt;STRONG&gt;سارا ،   هامون و  سنتوری .&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; من منتقد فیلم نیستم و اصولاً برای به نقد کشیدن باید یکی دوبار فیلمها را در آرامش کامل دید ....اما با این توصیف و با  گذشت زمان زیادی از دیدن آن  فیلمها  حال که  &lt;A href=&quot;http://www.mozhdeh.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;مژده خانم&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;   دوست دارد تا نظرم را راجع به  سنتوری بداند ، چکیده ای می نویسم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادم رفت بنویسم  که یکی از کارهای زیبا و روانشناسانه &lt;STRONG&gt;مهرجویی&lt;/STRONG&gt; در این سه فیلم گنجاندن چند قطعه ی ریتمیک و شاد آهنگ موسقی ست که بهانه ای برای آب کردن یخ منجمد خشک اندیشی و سنت گرایی و لحظاتی چند باعث وجد و سرور تماشاگران می گردد . در فیلمهای دیگر او مثل اجاره نشینها نیز  از این شیوه بهره برده است . و ....اما &lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سنتوری&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; می توان این فیلم را در همین چند جمله (هانیه) که تلویحاً گفت : معتاد شدن علی  بخاطر سفت و سختگیریهای دولتی و عدم اجازه کنسرتهایش ....بوده ،  خلاصه کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; شاخ و برگهای دیگر  به نحوی  باز می گردد به اینکه اصولاً ساز و ساز زدن( آلات موسقی ) ریشه فرهنگی و مذهبی داشته  و از قدیم  در خانواده ها مطرود و محکوم بوده و هست . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پرداختن به نکات ریز و درشت بسیاری دیگر  وجود دارد  که بنا به دید و نظر اشخاص برداشتهای مختلفی می توان نمود نظرهایی که زیاد آدم نمی تواند به نیت صد در صد کارگردان آن ایمان داشته باشد ، برای مثال : آنجایی که علی با خشم و غضب به پدر می گوید : حالا دیگه ا&lt;STRONG&gt;صلاح&lt;/STRONG&gt; کنی ؟ آن زمانهایی که نباید فشار می آوردید ، سخت می گرفتید ....اصلاح نکردید .....شاید به نحوی خواسته است بگوید : وقتی آب از سر گذشت  دیگر حرف از اصلاح و &lt;STRONG&gt;اصلاح طلبی &lt;/STRONG&gt;زدن بی معنی ست ..... آب در هاونگ کوبیدن است .....و به طبل تو خالی زدن !!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با فضای ایجاد شده در فیلم ، بهانه ای می شود تا دوربین به بیغوله ها و کارتن خوابها و محل معتادهای شهر کشیده شود و از دریچه دوربین بخشی از اجتماع نا پیدا و تو سری خورده نیز به معرض نمایش و تماشای جهانی قرار گیرد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فقر و حقارتی در دو قدمی خانه های سر به فلک کشیده و مجلل ، تمثیل زیبایی از تضاد طبقاتی ست که به زیبایی به تصویر کشیده شده است . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فیلم &lt;STRONG&gt; سنتوری&lt;/STRONG&gt; فیلم تاثیر گذار و موفقی ست . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; .........................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; پی نوشت ۱ : &lt;A href=&quot;http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2008/05/080530_bd-cinema-dubai.shtml&quot; target=_blank&gt;نمایش فیلم سنتوری در دبی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 17:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره !</title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>   &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 301px; HEIGHT: 253px&quot; height=413 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sadragroup.com/pictures/L/905089030689587.JPG&quot; width=555 align=left border=2&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دو ماه اعتصاب  ما !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;این روزها&lt;/STRONG&gt; شاهد اعتصاب و اعتراض کارگران شرکت صنعتی دریایی ایران (&lt;STRONG&gt;صدرا&lt;/STRONG&gt;) در بوشهر هستیم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادم به اعتصاب دو ماهه خودمان افتاد که در این شرکت داشتیم . آن سالها در حالت جنگی روزهای پر مخاطره و سختی را از سر گذراندیم ....... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دو فورمن&lt;/STRONG&gt; (سرکارگر) داشتیم که هر دو بی سواد بودند ، اما خدای &lt;STRONG&gt;تعمیرات !!&lt;/STRONG&gt; از زمان &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sadragroup.com/Images/Pi2.jpg&quot; align=right border=2&gt;شاه در همین شرکت نزد آمریکایی ها از شاگردی  به استادی رسیده بودند .......&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   &lt;STRONG&gt;  معرفی کتاب :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.................................................. &lt;STRONG&gt;نام کتاب: بانیان سعادت&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;مؤلف : علی حق شناس&lt;BR&gt;انتشارات : شروع&lt;BR&gt;چاپ اول : 1386&lt;BR&gt;تعداد صفحات : 168&lt;BR&gt;قیمت : 3000 تومان&lt;BR&gt;این کتاب به شرح احوال و اندیشه ی بانیان مدرسه ی سعادت پرداخته و زندگی و فعالیت های افراد زیر را مورد کنکاش قرار داده است :&lt;BR&gt;معتقد اهرمی/ میرزا لطف الله کازرونی/ میرزا ابراهیم صدیق/ میرزا علی اکبر مشاق/ میرزا علی شریف/ شیخ محمدحسین سعادت/ فیلسوف روانشاد/ شیخ عبدالکریم سعادت/ میرزا حاجی آقا کازرونی/ سید محمد فرزا&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 119px; HEIGHT: 212px&quot; height=182 alt=2 hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/2vtbkw9_th.jpg&quot; width=110 align=right border=0&gt;ن/ شفیق شهریاری/ سیدمحمدعلی ریاضی/ سید ضیاء الدین بلادی/ سیدمحمدحسن نبوی &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  یک بار که آقای نبوی به منزل آنها دعوت شده بود ..... بر حسب تخمین و گمان &lt;STRONG&gt;برادرم از آقای نبوی سئوال&lt;/STRONG&gt; می کند که آیا شما منزلتان در بوشهر در نزدیکیهای  فلان سینما هست ؟ آقای نبوی بر افروخته  جواب میدهد : &lt;STRONG&gt;من و سینما ؟!&lt;/STRONG&gt; به من می آید که در کنار سینما باشم ؟!  این چه حرفیه آقا !  هنوز آثار  بد آن برخورد در ذهن و ضمیر برادرم باقی مانده ، می گوید از آن  جواب جا خوردم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;STRONG&gt;غیر مستقیم  :۳ /&lt;/STRONG&gt; این خاطره را زنده یاد&lt;STRONG&gt; &lt;A href=&quot;http://ali1346.blogfa.com/post-1.aspx&quot; target=_blank&gt;شیرزاد آقایی&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt; دبیر دبیرستانهای بوش&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 231px; HEIGHT: 170px&quot; height=133 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/nqqsfr.jpg&quot; width=150 align=left border=2&gt;هر&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;و همکار آقای نبوی برایمان تعریف  کرد  : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما یکی دیگر از  این بانیان و استادان نام برده  در کتاب بانیان سعادت ،  برای من نا آشنا نبود . و آن &lt;STRONG&gt;فیلسوف روانشاد&lt;/STRONG&gt; است . این مرد همه فن حریف&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 223px; HEIGHT: 187px&quot; height=149 alt=pdaram hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/20k01j.jpg&quot; width=150 align=right border=2&gt; استاد و معلم پدرم در دبیرستان سعادت بود . او &lt;STRONG&gt;................................................................&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اغلب&lt;/STRONG&gt;..... در حالی که &lt;STRONG&gt;صورت پدرم را اصلاح&lt;/STRONG&gt; می کردم یکی از این خاطرات &lt;STRONG&gt; قدیمی&lt;/STRONG&gt; را  تعریف می کرد . یادم می آید که برایم گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; موقعی که &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%86%DA%AF%D8%B3%DB%8C%D8%B1&quot; target=_blank&gt;زایر محمد&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt; ( شیر محمد ) به قصد گرفتن انتقام به بوشهر آمده  و حمام خون راه انداخته بود .... &lt;A href=&quot;http://hedak.blogfa.com/post-41.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt; مطالب کامل را در اینجا بخوانید&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                              &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Apr 2008 16:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;STRONG&gt;نوروزتان پیروز&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 365px; HEIGHT: 236px&quot; height=1903 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs225.xs.to/xs225/08134/dsc02560327.jpg&quot; width=2542 align=right border=3&gt;  این عکس های هنری از &lt;STRONG&gt;سهیلا&lt;/STRONG&gt; است . من نهایتاً از او تشکر می کنم که این عکسهای هنرمندانه را بموقع برایم ایمیل کرده است . حالا همه می توانند از زاویه دید دوربین ایشان ، بهار امسال ما را ببینند .....قندیلها  مصداقی از شعر&lt;STRONG&gt; زمستان&lt;/STRONG&gt; اخوان ثالث است  :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و..... قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده / .....و  درختان اسکلتهای بلور آجین آن را تداعی می کنند  .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب حالا بعد از این مقدمه . سال &lt;STRONG&gt;نوتان مبارک&lt;/STRONG&gt; . یک سال گذشت . دلم برای همگی شما تنگ شده . خوشحالی و شادی شما ، خوشحالی و شادی من هم است . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; دوست دارم از &lt;STRONG&gt;عیدی و دید و بازدیدهایتان&lt;/STRONG&gt; برایم بنویسید . جالا دیگر سال به سال عید نوروز برای ما خارج نشین ها و بچه هایمان غریب و غریب تر می شود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 347px; HEIGHT: 234px&quot; height=1899 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs225.xs.to/xs225/08134/dsc02572879.jpg&quot; width=2515 align=right border=3&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; نمی خواهم خاطر شما را ازرده کنم . عید فصل شادی و گشت و گذار هست . قدر این روزهای خوش را بدونید . سعی می کنم با شعرهایی در رابطه با این فصل مابقی پستم را بنویسم . همان طور که در عکس ها می بینید ، سرما و برف و بوران بی موقع نه تنها فروردین ما را زمستان کرد بلکه پرنده های عاشق و دلباخته هم سر در گم و پریشون کرده است. یادم به شعری از حافظ افتاد که می گوید : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آب حیوان تیره گون شد ، خضر فرخ پی کجاست .....خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد ؟&lt;/STRONG&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 377px; HEIGHT: 289px&quot; height=1835 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs225.xs.to/xs225/08134/dsc02536641.jpg&quot; width=2398 align=left border=3&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.......................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;(فریدون مشیری)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بهارم دخترم نوروز آمد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تبسم بر رخ مردم کند گل&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تماشا کن تبسم های او را&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تبسم کن که خود را گم کند گل&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بهارم دخترم صحرا هیاهوست &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چمن زیر پر و بال پرستوست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 401px; HEIGHT: 358px&quot; height=1407 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs225.xs.to/xs225/08134/ebi599.jpg&quot; width=1984 align=right border=3&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برایتان سال پر باری آرزو می کنم . امیدوارم در تمام سنگلاخهای زندگی همواره پا برجا و با امید به پیش بتازید . یک بار دیگر از سهیلا خانم بخاطر عکس های جالب و هنری اش تشکر می کنم و چنانچه در اینده عکس هایی از این دست ، برایم ارسال کنند با کمال میل در اینجا می گذارم تا  دوستان دیگر نیز از آن بهره مند گردند . &lt;STRONG&gt;سالی خوب&lt;/STRONG&gt;  همراه با موفقیت برایتان آرزو می کنم . شاد باشید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Mar 2008 21:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از دل برود هر آنکه از دیده رود ؟</title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از دل نرود هر آنکه که از دیده رود ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; گفتم مدتی ست ننوشته ام نکنه مشمول این شعر قدیمی قرار بگیرم !   گاهی یک نقطه بالا و پائین گذاشتن معنایی را عوض می کند . گاهی با یه لبخند و سخنی شاد از  کدورت و عداوتی جلو گیری می شود . گاهی با خوردن خون دل و گذاشتن دندون بر روی جگر از حرف سرد  طعنه آمیزی می توان  گذشت  . به قول حافظ :  &lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر ز خون دلم بوی شوق می آید.......عجب مدار که هم درد نافه ی ختنم &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;آدم موحود پیچیده و مرموزی هست  !!  هر کسی با شخصیت منحصر بفرد خود  شگل گرفته . آمال و آرزوها ، حقارت و عقده ها  سازنده شخصیت آدمهاست . بهترین &lt;STRONG&gt;معرف&lt;/STRONG&gt; شخصیت آدم،  حرف زدن خود آدم است .  از حرف زدن کسی می توان پی به درون ناشناخته آن برد . و گر نه .......مرد و یا زنی ، پسر و یا دختری تا سخن نگفته باشد ، عیب و هنرش نهفته باشد !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;................................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دنیایی بشدت پر  زور و ظلم........ و نا عادلانه ای داریم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; انتخابات مقدماتی در  امریکا برای تعین رئیس جمهوری آن در جریان است . باید  دید که  اینبار صاحبان پشت پرده ی قدرت مافیایی ، تراستها و کمپانی ها چه خوابی برای تکمیل نقشه های خود کشیده اند . از آنجایی که با روی کار امدن &lt;STRONG&gt;دموکراتها&lt;/STRONG&gt; همیشه جو و فضای نیمه باز سیاسی در کشور ما بوجود آمده  شکی نیست  و اینها را  میتوان در دوره های به قدرت رسیدن&lt;STRONG&gt; کندی&lt;/STRONG&gt; ، &lt;STRONG&gt;کارتر&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;کلینتون&lt;/STRONG&gt; دید . ولی در هر صورت باید منتظر شد که آیا اصحاب قدرت برای تعین پیش برد اهداف خویش ، اختلاف آراء را چون زمان&lt;STRONG&gt; بوش&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;الگور&lt;/STRONG&gt; به دادگاه عالی ، بهانه نمی کنند ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;................................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دنیای گند و پست  پر از ظلم و جنایت سیاست  را به خودشان واگذار کنیم&lt;/STRONG&gt; .....بیائیم پست خودمان را   بنویسم :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; من در آستانه پیروزی  انقلاب دوره  سربازیم یکساله میشد . بعد از پیروزی انقلاب ما اولین دوره ای بودیم  که خدمت سربازیمان تنها یکسال شد و همگی منقضی شدیم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; چند روز پیش که به آلبومم نگاه می کردم دیدم چقدر رنگ و روی عکسها از بین رفته و کیفیتشان خراب شده ....گفتم نکنه روزی برسه که خاطره ها هم مثل رنگ و روی عکسها از بین برود .... به همین خاطر چند تای آن را انتخاب کردم ، در اینجا می گذارم و در مورد هر کدام برایتان می نویسم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 226px; HEIGHT: 161px&quot; height=132 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/2db2brd_th.jpg&quot; width=205 align=left border=4&gt; &lt;STRONG&gt;اشتباه نگیرید !&lt;/STRONG&gt; آن وقتها تلفن همراه وجود خارجی نداشت . این تلفن نیست که من گوش می گیرم .  رادیوی ترانزیستوری همراه و همدم همیشگی من بود که اخبار لحظه به لحظه رویدادهای انقلاب را گوش می گرفتم . در اینجا فکر کنم سخن رانی مصطفی چمران بود که به تازگی از لبنان آمده و داشت سخن می گفت . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اینجا شط خرمشهر است&lt;/STRONG&gt; .  با بلم به اونطرف شط می روم تا با قطار به شهر درود نزد یکی از دوستان لرستانیم بروم . من در دشت میشان (دشت آزادگان فعلی) خدمت می کردم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 347px; HEIGHT: 220px&quot; height=613 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i5.tinypic.com/8e6zb6b.jpg&quot; width=897 align=right border=4&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; اینها سه پسر بچه عرب زبان دشت میشانی هستند .&lt;/STRONG&gt; در این زمان پادگان بدست ما افتاده بود  . انقلاب پیروز شده  و کار هر روزه ما این بود : یک ماشین ریو ، با دیگی بزرگ پر از غذا همراه با چند سر باز ، برای ساکنین مرز نشین این دیار نهار گرم می بردیم . مرد و زن و بچه در صف های طویل همراه با ظرفهای غذائیشان منتظر ما بودند . در ان مدت من که یک گروهبان درجه سه بودم دو آسایشکاه سربازخانه را اداره می کردم ...اما رابطه ها ارتشی نبود ، دوستانه و انقلابی&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 257px; HEIGHT: 173px&quot; height=123 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i4.tinypic.com/6lm84du_th.jpg&quot; width=184 align=left border=3&gt; شده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; این سه پسر بچه در عالم خود مشغول  فوتبال  بازی کردن با سر عروسکی بودند که از انها خواستم تا عکسی بگیرم&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/ua5pv_th.jpg&quot; align=right border=3&gt; ......گفتم این عکسها را برای یادگاری می گیرم .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;       &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                                                  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jan 2008 22:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فیلم  بندری</title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ظهر خیلی گرمی  بود . با دوچرخه ام بطرف دبیرستان می رفتم . در نزدیک دبیرستان سعادت و بیمارستان ۲۵ شهریور ، میدان چمنی وجود داشت که با درختهای خرزهره و نخلهای زینتی محصور شده بود . یک اکیپ فیلمبرداری در ان میدان نظرم را جلب کرد  . دو چرخه ام را بطرفی انداختم و رفتم نزدیک انها . چندین نفر دستیار همراه با فیلمبردار و کارگردان را در حال گرفتن فیلم دیدم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از یک تاکسی که در حال عبور بود ، فیلم تهیه می شد . یکی دوبار اینکار را تکرار کردند ، ولی انگار نوع ژست راننده و یا سرعت آن مورد پسند کارگردان واقع نشد . راننده..... تاکسی را کناری پارک کرد و امد تا به سخنان کارگردان گوش دهد . از شرجی و عرق و گرما کلافه بود . با انگشت اشاره اش عرقهای پیشانی اش را پاک کرد  ، دست به کمر مابین اکیپ ایستاد و به سخنهای کارگردان گوش گرفت . چهره اش خیلی برایم اشنا آمد . کجا من او را دیده بودم ؟....اسمش به زبانم نمی امد . خیلی طول نکشید که چهره ی اشنا برایم مشخص شد . وقتی آقا رضا ، آقا رضا می کردند و یکی صدا زد آقای &lt;STRONG&gt;بیک ایمان وردی&lt;/STRONG&gt; حدسم به یقین مبدل شد . اما حیرتم بیشتر شد . اون بیک ایمان وردی بزن بهادری که روی پرده سینما می دیدم با این بیک ایمان وردی که در اینجا میدیدم زمین تا اسمون فرق داشت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خودم را به نزدیکیهای او رساندم و قد و قواره ام که زیاد هم  بلند نیست با او مقایسه کردم ، بنظرم حتی از ادمهای معمولی هم کوتاه تر می نمود . دیگر برایم شکی باقی نماند که فیلمها آدم را بیش از حد معمول بزرگ می کنند . آن روز از زنگ اول بعد از ظهر کلاس غافل شدم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک بار دیگر باز شاهد صحنه ای از فیلمبرداری فیلم بندری بودم . باز همان اکیپ ، سه پایه فیلمبرداریش را در کنار ساحل و دورنمای دریای فیروزه ای کاشته بودند  و باز همان تاکسی چندین بار از زیر طاقی جلو ساختمان شهرداری رد شد و کاتهایی تهیه گردید . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما قشنگترین و فراموش نشدنی ترین صحنه های « &lt;STRONG&gt;فیلم بندری&lt;/STRONG&gt; » را در کنار ساحل دریا ، واقع در پلاژ دیدم . آن روزها و آن سالهای پلاژ آینه تمام نمای شهر بود . شهردار در قشنگی و زیبایی ان همت  ویژه ای  گماشته بود . جایی برای مهمانان خارجی و نوروزی و داخلی بود . ایجاد دوش اب شیرین و بوفه و چمن کاری محوطه و رنگ امیزی شاد در و پیکر آن جلوه خاصی داشت . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  نمیدانم چطور بود که آن روز ما بچه های هم سن و سال برای فیلمبرداری آن صحنه ، سر صحنه حی و حاضر بودیم . دو چرخه هایمان را در گوشه ای روی شن و ماسه های ساحل ولو کرده بودیم و دور تا دور سه پایه فیلمبرداری بر روی زمین نشسته بودیم . تعدادمان حدود ۳۰، ۴۰ نفری می شد . اغلب بچه های جفره و بنمانع بودیم ، ولی بروبچ شهر هم در میانمان کم نبودند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صحنه ، صحنه ای عشقولانه بود . با طبع جوانی ما بی مناسبت نبود . چقدر صبر کرده بودند تا آن غروب  دل انگیز بوجود آید ؟  نمی دانم . نشستن آرام ، آرام  خورشید و بی رمق شدن شعله ی آفتاب در ابرهای پاره ، پاره ای که سرخی رنگش را در آن انعکاس میداد ، اعجاب انگیز بود . مثل این بود که انگار صدها شتر را نحر کرده باشند . هنر پیشه ی اول زن آن را در آنجا دیدیم ، با قدی کوتاه و اندامی ریزه میزه .... . اسم او را  زود به جا آوردیم زیرا رقصنده ای بنام و مشهور بود . آری خانم&lt;STRONG&gt; جمیله&lt;/STRONG&gt; این رقصنده ی کاباره ها که حالا در این فیلم نقش اول زن بازی می کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تمام زمینه ها مهیا شده بود تا دوربین کارش را شروع کند . اما انگار کوتاهی قد جمیله یا پیش بینی نکردن قبلی دست اند کاران ،  کار را مشکل کرده بود . صحنه به این صورت بود که می بایست برای گرفتن یک &lt;STRONG&gt;بوسه ی لب در  لب کش دار&lt;/STRONG&gt; در دایره  خورشید  و دورنمای دریای مواج ، فیلم گرفته شود . با یک حلب (ملاسی) که در آن حوالی بود مشکل بر طرف شد . جمیله بر بالای آن ایستاد و رضا بیک ایمان وردی نیز در زیر آن بر روی ستونهای پا قبراق و استوار ایستاده بود  . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما وقایعی که با شروع این صحنه اتفاق افتاد شاید هرگز پیش بینی نکرده بودند و شاید هم اینقدر از این وقایع دیده بودند که زیاد برایشان اهمیت نداشت . همینکه لبهای جمیله با لبهای رضا بیک ایمان وردی تلاقی پیدا کرد و به دستور کارگردان ،  فیلمبرداری استارت خورد ، ناگهان آن ۳۰ ، ۴۰ نفر جوان آروم و ساکتی که در چهار ، پنج متری  صحنه  دور تا دور سه پایه فیلمبرداری نشسته بودند چنان &lt;STRONG&gt;هو و جار و جنجالی &lt;/STRONG&gt;راه انداختند که تا آخر بوسه های عشقولانه ادامه داشت . عجبا !! هیج اخم و تخمی نکردند و در کمال آرامش تا به اخر و به دستور کارگردان این بوسه ی کشدار عاشقانه را ادامه دادند . یکی دو بار دیگر این صحنه به دستور کارگردان ادامه پیدا کرد و  باز هر بارش  صدای ما بلندتر از پیش بود . با آن افکارهایمان از اینکه انها عین خیالشان نیست  به این روح و روحیه هنرپیشگی شان  تعجب کرده  بودیم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دنباله این صحنه ، صحنه ای دیگر نیز باز شاهد بودیم . با نشستن خورشید ، و انعکاس سرخی و زردیش در ابهای آبی دریا ، جمیله که در میانه آبها شنا می کرد ناگهان با دیدن معشوق خود (رضا بیک ایمان وردی) که در ساحل  دریا نظرش را جلب می کرد ، می بایست خود را با شتاب به ساحل می رساند و به شدت  در بغل او می انداخت و رضا بیک ایمان وردی نیز در عین حال که او را به اغوش می کشید از فرط خوشحالی به هوا می برد و دو سه بار به دور خودش می چرخاند .....این بالا کشیدن و به دور خود چرخاندن هم باز هو و هوراهایی بلند می کرد ....ولی انها کار خودشان می کردند و ما هم بواسطه شور و شوق و دیدن صحنه های عجیب و غریب احساسات خودمان را ابراز می کردیم . کارگردان اصرار داشت ، موقعی که جمیله در دو دست  فولادین معشوق به هوا می رود فیلمبرداز از زیر فیلمبرداری کند طوری که وقتی لباس نازک جمیله بالا کشیده می شد ، شورت او  آشکار می گشت ....و در سومین مرحله ای که جمیله می خواست تا دو باره تکراری داشته باشد ....ناگهان نرسیده به معشوق گفت : وای ...خدا مرگم بده افتاد....خلاصه یکی از دستیاران هم به طرف اون رفت و بعد از کمی جستجو معلوم شد ، گم شده ی آنها با موجهای دریا رفته است ....بعدها  معلوم شد که یکی از مژه های مصنویی افتاده است و دیگر با افتادن مژه مابقی فیلمبرداری به روز بعد موکول شد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۱&lt;/STRONG&gt; : بر روی این &lt;A href=&quot;http://www.sourehcinema.com/Title/Title.aspx?id=138109160782&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;بندری&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; کلیک کنید ، تا تمامی افراد زنده و متوفای آن را بشناسید . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; پی نوشت&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;۲&lt;/STRONG&gt; : جفره و بنمانع دو محله از  بوشهر که اندکی خارج و دورتر از شهر واقع شده است . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Dec 2007 08:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امتحان نهایی و ماموریت بابا !</title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;STRONG&gt;سلام&lt;/STRONG&gt; . سلامی خالصانه به همه ی شما دوستان . به همه ی شما که خوبید و مهربان . اینبار می خواهم در این فضای مجازی کمی با شما باشم . برای شما بنویسم ّ، از خودم و از خاطرات تلخ و شیرین بنگارم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آدم وقتی فکرش می کنه که چقدر زمانه زود می گذرد ، غصه اش می گیره . غصه برای همه ی کارهایی که می شد کرد و نکرد و همه ی کاهایی که نمی بایست انجام میداد و داد ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاید یکی از حُسنهای ادمهای با تجربه ،  نصایح و پند و اندرزهای حکیمانه آنها باشد! ما وقتی بچه بودیم و از این در میزدیم و از آن در بیرون می آمدیم ، شب و روز و ماهی نمی شناختیم ، وقتهای خالیمان را با فوتبال و یا با بازیهای دیگر پر می کردیم ،  در مقابل نصیحت های بزرگترها مثل جن از بسم الله فرار می کردیم . آخه آنها هم بغیر از این انگار چیز دیگری بلد نبودند . دائم می گفتند : درستان بخونید ! بدبخت می شین ، وقتی آنها هم  در مقابل ،  بی تفاوتی ما را می دیدند می گفتند : خود دانید ، از ما گفتن از شما نشنیدن ....اینقدر تکرار مکررات شده بود که دیگر برای ما همان نشنیدنش باقی مانده بود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته همه ی اینها ناشی از یک نوع بی نظمی در زندگی بود .  انها از والدینشان یاد گرفته بودند و اندوخته های بیاد ماندنی خود را به فرزندانشان منتقل می کردند و فرزندان نیز لاجرم یاد می گرفتند که عدم همه ی کامیابیها در زندگی اشان را گوش نگرفتن به نصایح مو سپیدها فرض کنند .....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی  می بینم در اینجا (&lt;STRONG&gt;آلمان&lt;/STRONG&gt;) ، همان فوتبالی که ما با شور و شوق و ذوق زایدالوصفی بازی می کردیم ، چگونه بوسیله پدر ، مادرها و با تشویق و حمایت آنها هر هفته  یک مسابقه  در  حضورشان  و در طول هفته دو تا سه بار تمرین می کنند ، دلم بدرد میاد . تفاوت ره از کجا تا به کجاست ؟ پدر و مادرهای ما فقط یک چیز میدانستند : نصحت ، نهیب ، تنبیه ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و پدر و مادرهای اینها هم یک چیز : تشویق ، ترغیب ، ترفیع !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به راستی که باید گفت : پدرها ! مادرها ! ما متهمیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.........................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; حالا که با گوشه ای از خاطرات گذشته ، کمی غمگینتان کردم ، با خاطره ای شیرین و بیاد ماندنی آن را جبران می کنم . سعی می کنم هر از گاهی یکی از خاطراتم را براتون تعریف کنم . من پرم از این خاطره ها . این بار خاطره امتحان نهایی کلاس ششم ابتدایی و ماجرای رضا (ح) برایتان می نویسم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ما را از دیر باز نسبت به سخت گیری امتحان نهایی ترسانده بودند . معلمها و دبیرهای زیادی برای کنترل این امتحان امده بودند . در کریدور و سالن مدرسه (مهران) واقع در کوی سنگی چندین مدرسه گرد امده بودند ، برگه ها تقسیم شده بود و صداها در سینه حبس . بعد از نطق غرای رئیس جلسه دال بر سر تکان ندادنها و صحبت نکردنها امتحان شروع شد . امتحان تعلیمات دینی بود . نیم ساعتی از امتحان گذشت که ناگهان.... صدایی بلند و رسا از بیرون مدرسه ما را به خود اورد . صدا ، صدای رضا (ح) بود . می گفت : بچه ها..... بنویسید : جواب سئوال اول جنگهای حضرت علی : خندق ، بدر ، ....  ما انگار فرشته ای نازل شده بود ، همه تند تند جوابها را می نوشتند ، هنگامه ای بود ، کسی نمی توانست کاری کند ، دبیرها و معلمهای ناظر  خون ، خونشان را می خورد . کاری از دستشان بر نمی امد . دیوانه شده بودند . به ما هم که نمی توانستند بگویند گوشهاتون رو ببندید . ما تند تند جواب می نوشتیم . جواب سئوال یک ، دو ، سه .....صدای رضا واضح و روشن به گوش می نشست ......حالا سئوال چهارم بنویسید در باره اصول دین و ....  دبستان مهران یک خدمتکار داشت که بهش می گفتند بابا ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بابا هیکلی بلند قامت و سبیلهایی چقماقی داشت . قبراق و سرحال بود . تنها کاری که هیئت ناظر توانست بکند این بود که بگوید  : بابا برو این پدر سوخته را دستگیر کن ، صدایش را خفه کن ! بابا که به طرف مأموریت رفت تا سئوال ۸ نوشته بودیم و دیگر نا امید شدیم که بقیه را بنویسم . بعد از رفتن بابا ، صدای رضا هم قطع شد . معلوم بود که کار خودش را کرده و او را حسابی تارنده است . بابا بعد از این جنگ و گریز با قیافه ای حق به جانب آمد و ما هم مشغول مابقی سئوالها بودیم .....ناگهان دوباره صدای رضا ، ولی  اینبار از پشت مدرسه و از دریچه ها شنیدیم . رضا یک دور قمری !! زده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگر تا بابا به دنبال مأموریت دوم رفت و صدای رضا را خاموش کرد ما هفت ، هشت سئوال دیگر هم نوشته بودیم ....آن سال ما همگی در درس تعلیمات دینی نمره های خوبی گرفتیم و از طرف همگی ما، احسن و بارک الله و مرحبایی نثارش شد . این رضا ، خیلی بچه ی شرور و فضولی بود . کسی نبود که از دست او نقره داغ نشده باشد . ولی بخاطر کینه ای که آن سال ، بواسطه مردود شدنش داشت . این سئوالها را از اولین کسی که جلسه امتحان را تمام و ترک کرده بود ، گرفته و بدینوسیله زهر خودش را در رگ و اعصاب اصحاب قوم ( دبیرها و معلمهای ناظر) خالی کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;STRONG&gt;پی نوشت :&lt;/STRONG&gt; پدرها ، مادرها ، ما متهمیم عنوان کتابی از کتابهای دکتر علی شریعتی است .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Dec 2007 18:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سار</title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آن روز که در غم و غصه ی بچه های از دست داده اش به سوگ نشسته بود ، خیلی دل&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 161px; HEIGHT: 134px&quot; height=109 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:6bF6D-JkcmkCsM:http://naserghiasi.com/akasi/saar%2520&quot; width=153 align=left border=4&gt;م گرفت . من که زبانش را نمی دانستم ، ولی احساسش را درک می کردم . مثل طبیعت همه ی از دست داده ها دنبال گمشده اش می گشت . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با دیدن آن ، خیلی از صحنه های غم انگیز گذشته  ،  مثل فیلم سینما جلو چشمم نمایان شد . اما از میان همه ی صحنه ها یک پرده ی دراماتیک از چهره ی مادرم واضح تر می دیدم . انگار لباسی را در دست گرفته بود و هنوز بعد از ۳۰ سال داشت برای اولین فرزند از دست داده اش اشک ماتم می ریخت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادرم هر سال در دو فصل ، هنگامی که می خواست لباسهای زمستانیمان را از صندوق لباسی بیرون بیاورد یا لباسهای زمستانی را نفتالین میزد و در صندوق می گذاشت شاهد گریه و زاریش   بودیم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همینطور که  مات و مبهوت سار افسرده بودم ، خاطره های اولین روزها از نظرم گذشت . یادم آمد که برای اولین بار صدای جیر جیر ریزی مرا متوجه خودش کرد . پشت انبوه برگ درختها بطرف صدا رفتم ، شاخه ها را اینور و آنور کردم تا به صدا برسم ، ناگهان پرنده ای پر زد و رفت . رفتم تا جای او را نگاه کنم ، دیدم دوتا بچه ی کوچولوی سار ورجه ورجه می کنند و در عین حال که دهانشان باز کرده اند مابقی غذایشان را طلب می کنند . با دیدن من صدایشان قطع شد . دیگر هر روز وقتی گذرم از انجا می افتاد ، آنها را نگاه می کردم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  ما وقتی بوی خوش نفتالین فضای اطاق را پر می کرد ...دلمان نمی خواست دوباره شاهد گریه مادر باشیم . ولی او هر سال در چنین فصلی تا چشمش به لباس گلمنگلی هوشنگ می افتاد ، دوباره پهنه ی صورتش غرق اشک می شد . و با آهنگ غم انگیزی شعرهای سوزناکی برای او می خواند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  شاید شش ، هفت سالم بود . خیلی دلم می خواست با همان  آهنگ نوحه برایش بگویم ، حتی التماسش کنم که : مادرم گریه نکن ! تو که فرزندهای زیادتری از دست داده ای ، پس چرا برای انها گریه نمی کنی ؟ شما که روزها و سالهای سختی از سر گذرانده اید  : سال قحطی ، سال وبایی ، سالهای جنگ در برازجان و دیر و کنگان ....پس چرا حالا همه فراموش کرده ای ولی هوشنگ هنوز برات یه چیز دیگه هست ؟ انگار که نگاه پرسشگر مرا می خواند . می گفت : هنوز مهرش به دلمه ، خیلی شیرین زبون بود ، بچه اولمان بود . بابات دیونه شده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  آن روز که در غم و غصه ی بچه های از دست داده اش به سوگ نشسته بود ، خیلی دلم گرفت . من که زبانش را نمی دانستم ، ولی احساسش را درک می کردم . مثل طبیعت همه ی از دست داده ها دنبال گمشده اش می گشت .&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 178px; HEIGHT: 133px&quot; height=91 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:5OrETcSWG7b-hM:http://soroushk.blogsite.org/pic/2003/dec/sparrow.jpg&quot; width=120 align=right border=4&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  جوجه ها روز به روز بزرگتر  می شدند .  رنگ پر و بالشان مثل شبق سیاه شده بود . احتمالا تا هفته ای دیگر به پرواز در می امدند . که ناگهان روزی شاهد مرگ فاجعه امیز انها شدم . درست در زیر درختها ، لاشه هر دو سار کوچک بر روی چمن ها افتاده بود .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با وجود اینکه  یک هفته می شد که از مرگ بچه های سار می گذشت باز میدیدم مادر غمگین و افسرده ....درست زیر لانه خالی آنها نشسته و چشم انتظار است .....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همینطور که  مات و مبهوت سار افسرده بودم ......مثل هر روز چیزهایی برایش خواندم ....ناگهان شعری در من جوشید ،که  رو به سار سرودم :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; چرا چشمان تو ،  ناودونه اشکه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همیشه بارشش ، بارونه مشکه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بده  دریا  دل  و  گریه  مکن ساز &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو که صبر  دلت  قده  یه  دشته &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوب که فکرش کردم ، یادم آمد که انگار ، این شعر را برای مادرم گفته ام ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت&lt;/STRONG&gt; :درآان سالها پدرم رئیس گمرک اغلب شهر و بنادر توابع بوشهر آن زمان مثل برازجان و  دیر و ....بوده و خاطره های هولناکی از آن سالهای سیاه تعریف می کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;گلمنگلی : &lt;/STRONG&gt;گلدار  ، رنگ وارنگ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;STRONG&gt;بارون مشک :&lt;/STRONG&gt;بوشهریها به بارانهای سیل آسا ، با قطره های درشت می گویند بارون مشکی !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Nov 2007 20:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> قسمت سوم : تحلیل از هندوستان ...</title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;قول داده&lt;/STRONG&gt; بودم که تحلیلی از سر زمین &lt;STRONG&gt;هندوستان&lt;/STRONG&gt; خواهم کرد . این قول دستم را در حنا گذاشت و من را در یک رودربایستی دوستانه قرار داد.....مخصوصاً که بعضی ها بی صبرانه انتظار این پست را گوش زد کرده اند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  &lt;STRONG&gt;دنیای دوقطبی&lt;/STRONG&gt; که مشهور به دنیای آزاد و سرمایه داری  و دنیای سوسیالیست و کمونیست  بود  ، در واقع کره زمین را بین دو پیروزمند متخاصم به رهبری کشور شوراها یعنی « &lt;STRONG&gt;شوروی&lt;/STRONG&gt;» و ایالات متحده یعنی  « &lt;STRONG&gt;آمریکا&lt;/STRONG&gt; » تقسیم شده بود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  و در زیر لوای این دو &lt;STRONG&gt;ابر قدرت&lt;/STRONG&gt; ، کشورهای بزرگ و کوچک دیگری حیات سیاسی و اقتصادی و استقلالشان را حفظ کرده بودند . هر کدام از آن کشورها شعار استقلال و عدم وابستگی میدادند ولی در واقع حیات و استقلالشان مربوط به قدرت یکی از این &lt;STRONG&gt;دو ابر قدرت&lt;/STRONG&gt; بود . برای مثال اگر &lt;STRONG&gt;ایران&lt;/STRONG&gt; بعنوان ژاندارم خلیج فارس ، حافظ منافع آمریکا و اروپا در منطقه بود در مقابل کشورهایی نیز در این میان نقش خنثی کننده و توازن بازی می کردند و با گرایش دیپلوماتیک به شوروی سابق میزان این خطر یک قطبی شدن را کم تر و کم رنگ تر کرده بودند . آن کشورها عبارت بودند از&lt;STRONG&gt; عراق ، لیبی ، الجزایر ، هندوستان&lt;/STRONG&gt; و....و ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما بازی این دو &lt;STRONG&gt;فاتح بزرگ جنگ&lt;/STRONG&gt;  ، بعد از تقسیم جهان ، با مسلح کردن خود به موشکهای &lt;STRONG&gt;بالیستیک&lt;/STRONG&gt; و کلاهکهای &lt;STRONG&gt;اتمی&lt;/STRONG&gt; ادامه داشت و هر کدام برای به رخ کشیدن قدرت  خود دست به مانور و تبلیغات میزد .   در این میان کشورهایی نیز در فضای &lt;STRONG&gt;تنش آلود&lt;/STRONG&gt; دو رقیب خود را با کشیدن به این طرف یا ان طرف ، حیات سیاسی و اقتصادیشان را  پی ریزی می کردند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از آن جمله کشورهایی که توانست از فضای&lt;STRONG&gt; تنش آلود&lt;/STRONG&gt; دو رقیب خوب سود ببرد و با تمایل به یک طرف و خصومت نشان دادن به طرف دیگری ، گلیم خود را از اب بیرون بکشد ،  کشور هم ایدئولوژی شوروی یعنی&lt;STRONG&gt; چین&lt;/STRONG&gt; بود . آمریکا هم برای زمین زدن رقیب  خود ، بدش نمی امد که به بزرگترین و پر جمعیت ترین دشمن  دشمنش چراغ سبز نشان ندهد ! و &lt;STRONG&gt;چین&lt;/STRONG&gt;  در این راستا بود که با درایت و پی ریزی ، همراه با رفرمهای مرحله به مرحله ، خود را بالا کشید و در تمام زمینه ها همپای دیگر کشورهای صنعتی  رشد کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; سالیان متمادی به شگل تبلیغات و تشویقات و تنبیهات ، مبارزه ای بنام &lt;STRONG&gt;جنگ سرد&lt;/STRONG&gt;   ادامه داشت . برای بازار یابی کالاهای تولید شده اشان ، احتیاج به دنیای امن و امانی داشتند . هر &lt;STRONG&gt;دو قدرت&lt;/STRONG&gt; برای این فضا و حفظ منافعشان  ظاهراً دست از جنگ رو در رو برداشته و تنها هر کدام در رادیوهای خود و دوستان وابسته به&lt;STRONG&gt; تبلیغات ایدئولوژی&lt;/STRONG&gt; می پرداختند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;STRONG&gt; کشور پهناور شبه قاره هندوستان&lt;/STRONG&gt; با اون جمعیت کثیر و آن همه تعدد فرقه و مذاهب مختلف ، فرق و اختلاف عمده اش با همسایه پر جمعیت خود ،&lt;STRONG&gt; چین&lt;/STRONG&gt; در به استقلال رسیدن کشورهایشان ، نقطه مقابل هم بود . چین با &lt;STRONG&gt;انقلاب قهر آمیز&lt;/STRONG&gt; و یک دست کردن همه به رهبری « &lt;STRONG&gt;مائو &lt;/STRONG&gt;» در پذیرش ایدوئولوژی مارکسیستی و با سر کوب فرقه و مذاهب دیگر پا به عرصه حیات سیاسی گذاشت و &lt;STRONG&gt;هند&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i18.tinypic.com/5yi84qo_th&quot; align=left border=4&gt;&lt;/STRONG&gt; تنها با شیوه مبارزه منفی و عدم خشونت و احترام به همگی فرقه ها و دیگر مذاهب  به رهبری «&lt;STRONG&gt; گاندی&lt;/STRONG&gt; » موجب بیرون راندن انگلیسیها و استقلال خود گردید . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  لازم دیدم برای &lt;STRONG&gt;تحلیل از هندوستان&lt;/STRONG&gt; چکیده و فشرده ای بعنوان مقدمه بنویسم . همانطور که در بالا تشریح کردم همه ی کشورها بنا به سیاست خود ، تمایل و وابستگیشان را به یکی از این دو جناح مشخض کرده بودند  .  &lt;STRONG&gt;هندوستان&lt;/STRONG&gt; هم از اون کشورهایی بود که علیرغم داشتن دولتی &lt;STRONG&gt;سرمایه دار&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;پارلمانی&lt;/STRONG&gt; بعد از استقلال اغلب رابطه های خارجی اش را با کشور شوروی سابق و دیگر کشورهای سوسیالیستی تحکیم بخشیده بود . البته  سمت و سو نشان دادن ها خالی از عواقب هم نبود  . هند به خاطر این شیوه سالها از طرف آمریکا و هم پیمانانش &lt;STRONG&gt;بایکوت و در محاصره اقتصادی قرار داشت&lt;/STRONG&gt; . چند روز پیش در رابطه با مجهز شدن هند به انرژی&lt;STRONG&gt; اتمی&lt;/STRONG&gt; و تولید آن خواندم که آنها تمام این ره آوردها را در اوج بایکوتها و محاصره ها بدست آورده اند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;STRONG&gt;بعد از شکست بلوک شرق و&lt;/STRONG&gt; سوسیالیست در جنگ سرد ، دنیای یک قطبی و پیروزمندهای صحنه جنگ سرد هم  در حال گرفتن غنائم خود و راه یابی به بازارهای جدید بیکار ننشسته اند و هر کدام برای بقای ماندگاری خویش در حال تحکیم مواضع خود هستند .&lt;STRONG&gt; اروپا متحد&lt;/STRONG&gt; میشود و با یک &lt;STRONG&gt;واحد پولی&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;پارلمانی&lt;/STRONG&gt; بر اساس منشور دمکراسی مرزها را بر می دارند ، روز به روز بر دامنه ی متحدان خود می افزایند و در همین راستا &lt;STRONG&gt;آمریکا&lt;/STRONG&gt; هم با کانادا و دیگر هم پیمانهای همسایه اتحادی موازی تشکیل میدهند و این میرساند که &lt;STRONG&gt;قدرت داشتن&lt;/STRONG&gt; در گرفتن غنائم و سهم بیشتر &lt;STRONG&gt;حرف اول&lt;/STRONG&gt; را می زند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;STRONG&gt;بعد از پیروزی جهان سرمایه داری&lt;/STRONG&gt; (بلوک غرب ) بر جهان سوسیالیسم و کمونیسم (بلوک شرق ) شاهد تقسیم شدن آنها در دایره روند سیاسی جدید بودیم و همه ی ما از&lt;STRONG&gt; بوش پدر&lt;/STRONG&gt; ( رئیس جمهور سابق آمریکا) در حمله اول به عراق شنیدیم که گفت : &lt;STRONG&gt;آمریکا قدرت و رهبر بلامنازع جهان و سرمایه جهانی  می باشد .&lt;/STRONG&gt; در تسویه حسابهایی که بعد از پیروزی برای یکپارچه کردن جهان و &lt;STRONG&gt;سرمایه جهانی&lt;/STRONG&gt; کردند ، دیدیم  چون  یوگسلاوی به رهبری &lt;STRONG&gt;میلوزویج&lt;/STRONG&gt; اطاعت نکرد با آن به شیوه &lt;STRONG&gt;قهر آمیز&lt;/STRONG&gt; وارد معامله شدند و راه سازش و همگونی با اروپا را هموار ساختند . اصولا در &lt;STRONG&gt;معادله ی قدرت&lt;/STRONG&gt; آنه&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i14.tinypic.com/5ycc4u1_th&quot; align=left border=4&gt;ایی که سازش ناپذیرتر بودند &lt;STRONG&gt;با جنگ&lt;/STRONG&gt; و انهایی نیز که انعطاف پذیرتر ، با &lt;STRONG&gt;میز گرد&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;مذاکره&lt;/STRONG&gt; و دیگرانی هم داوطلبانه خود &lt;STRONG&gt;جذب&lt;/STRONG&gt; دنیای یک قطبی شده اند ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;STRONG&gt;هندوستان که بعد از استقلال&lt;/STRONG&gt; ، با فاکتورهایی مثل پهناوری و ازدیاد جمعیت همراه با داشتن الگوهای &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i19.tinypic.com/53fvdrb_th&quot; align=right border=4&gt;پارلمانی و دمکراسی انگلیسی پا به عرصه جهانی گذاشته بود ، با اتخاذ شیوه &lt;STRONG&gt;سیاست موازنه منفی&lt;/STRONG&gt; در میان لبه ی تیز دو قدرت جهانی ناگزیر از سیاستی مستقل بود . با تحریم کالاهای غربی و تاکید بر شعار معروف « هندی ، جنس هندی بخر»  آنها صاحب &lt;STRONG&gt;کارخانه نساجی &lt;/STRONG&gt; شدند و بی نیاز از منسوجات خارجی و با اتکا به خود راه  رشد و رهایی را در پیش گرفتند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;با توجه به جمعیت زیاد و اقتصاد آشفته هند&lt;/STRONG&gt; ، با جهانی شدن سرمایه جهانی، آنها نیز پا به پای جهان پیشرفته به پیش می روند ..... صنعت گردشگری ، دانشگاههای معتبر و موقعیت جغرافیایی ، طبیعی و تاریخی همراه با صنعت سینما و خودرو سازی و کامپیوتر از جمله سرمایه گذاریهای کلان دولتی و خصوصی وافر و عمده ای است که مشهود و پیداست .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;STRONG&gt; اما تا رسیدن مردم به آرمانهایشان&lt;/STRONG&gt;  راههای زیادی در پیش دارند . &lt;STRONG&gt;هندی&lt;/STRONG&gt; که من دیدم در فقر و نداری به سر می برد . اکثریتی که در تلاش و کوشش شبانه روزی برای  بدست اوردن یک لقمه نان بودند ، ترافیکی در هم و بر هم و جاده هایی نا همگون و تنگ و ترش. عدم بهداشت و موارد تولید امراض ، مثل زباله ها و فاضلاب سطحی و استشمام بوی گند در بعضی از معابر و محله و شهر و روستا..... عادی و عمومیت داشت . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;STRONG&gt;البته با توجه به اینکه  یکی از&lt;/STRONG&gt; ایالتهای آن تنها&lt;STRONG&gt; ۱۶۶&lt;/STRONG&gt; میلیون نفر دارد (بغیر از ۲۸ ایالت دیگرش !!) همه ی این نبود و کمبودها با فقر و حقارتها شاید توجیه کننده باشد ....اما سیستم &lt;STRONG&gt;کاستی و سنتی&lt;/STRONG&gt; آنها با داشتن&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i16.tinypic.com/4zcmtyt_th&quot; align=right border=4&gt; &lt;STRONG&gt;اکثریت ندار&lt;/STRONG&gt; و محتاج و فقیر در یک طرف و داشتن &lt;STRONG&gt;اقلیت ثروتمند&lt;/STRONG&gt; و سرمایه داران بزرگ در طرف دیگر  معلوم نیست که روزی ، روزگاری  به شگل &lt;STRONG&gt;تضاد کار و سرمایه&lt;/STRONG&gt; در نیامده و خرمن هستی کاخ نشینان را در هم نسوزاند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; هندوستان&lt;/STRONG&gt;  در دنیای یک قطبی فعلی با دارا بودن وجه مشخصه های زیادی ،  موقعیت بیشتری نسبت به همه ی کشورهای دیگر&lt;STRONG&gt;آسیایی و جهان سومی&lt;/STRONG&gt; خواهد داشت . با یاد آوری چند نمونه از آن مشخصه ها در زیر توجه بفرمائید :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱/ قدرت اتمی و نظامی ۲/ دانستن و تکلم به زبان انگلیسی ۳/ ازدیاد نیروی جوان انسانی ۴/ نظام پارلمانی ۵/ دمکراسی فراگیر و نهادینه شده ۶/  زمینهای مساعد و حاصلخیز ۷/ دریا و بنادر ۸/ و...و...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به امید موفقیت و پیشرفت برای همه ی کشورهای &lt;STRONG&gt;مستقل&lt;/STRONG&gt; ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت&lt;/STRONG&gt; : امیدوارم شما را خسته نکرده باشم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Oct 2007 18:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
