تبليغاتX
شيپور

شيپور

 هنوز می نویسم . پس هستم . اما افکارم پراکنده هست . نه خوبم و نه بد .نه غمگینم و نه شاد . نقبی میزنم به دنیای خاطره ها . اهل آبادان است ، به کناری می کشدم . در شرکت صنایع دریایی کشتی سازی همکاریم . در رگه های صدایش صداقتی نهفته است. نصیحت وار می گوید : تو خودتو تابلو می کنی ! با این حرفها خودتو تابلو نکن ! . می گویم : خب در بحث که مناقشه نیست ، آنها حرفهاشون رو می زنند ، من هم حرفم را می زنم .

  در تونل زمان خواهرم مهین را با چهره مهربانش می بینم . یک دفتر مثل کتاب درست کرده ، نشانم می دهد . با سلیقه آنها را ردیف کرده است. می گوید : اینها همه اش نامه های توست . من خاطرات گذشته امان را در نامه هایم داستان وار برایش می فرستادم .

  از تهران بر می گردیم . یک سفر ماجراجویانه ! . چهار برادریم . دو هفته از پیروزی انقلاب گذشته است. خاطرات آن روزها ازنظرم اینگونه می گذرد : ایست ها و صدای تیر اندازیهای شبانه ، دیدن نگهبانهای دختر و پسر جوان با چهرهای پوشیده و کلاشینکف در سنگرهای خیابانی ، مردم اشاره می کردند که مثلا آنها چریکهای فدایی خلق هستند .....و اینها مجاهدین خلق . آزادیهای بی قید و شرط . بحث های داغ ، نا امید شدن جمعیت بزرگی از سازمان  چریکهای فدایی خلق با حمل عکس رهبر انقلاب رو بروی مدرسه رفاه . شعار خشمالود آنها بعد از اینکه رهبر آنها را نپذیرفت در خیابانها که : ایران را سراسر سیاهکل می کنیم ....ارتش خلقی بپا می کنیم . فراوانی کتابهای ممنوعه بنام جلد سفیدها و تلاش های بیهوده ما برای رسیدن و تماشای کاخهای شاه و زندان اوین و ..و .. ره توشه آن سفر بود ......ماشین پیکانمان در راه خراب می شود . موتورش سه کار می کرد و ناگهان چراغهای آن هم از رمق می افتد ....هنگام رد شدن از تونلها با مشکل رو برو می شویم . با توکل به تنها چراغ دستی که همراه داریم ، دستهایم را از ماشین بیرون آورده و آنرا روشن می کنم تا در تاریکی محض تونل به آنطرف برسیم . بخیر گذشت و در پایان متوجه می شویم که باطری چراغ دستی هم تمام شده ....به تاریکی شب می خوریم ....ماشین با آخرین ناله پت پتی کرد و  در کنار جاده و کوه و بیابانی خاموش می شود . اطراق می کنیم . هوا سرد است . تنها یک پتوی سربازی همراه داریم . دیری نمی گذرد که متوجه می شویم چهار نفرمان از خوردن غذای سر راه مسموم شده ایم . با سوزش سرما و تنها یک پتو شب سخت و مشکلی را تا به صبح رساندیم . فردای آن شب با اتوبوسی راهی بوشهر شدیم و برادر بزرگم روز بعد با تعمیرکار آشنایی جهت بگسل کردن و آوردن ماشینش  راهی آنجا شد .

پی نوشت : چنانچه شما خواهان پیگیری و دنباله نویسی چنین خاطراتی باشید از این دست فراوان بیاد دارم و در پستهای آینده ادامه خواهم داد .

 

 

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 17:30  توسط محمد  |