تبليغاتX
شيپور

شيپور

بدون شک پاشیدن مرکب در هنگام خطر برای گم کردن خود از دشمن است . ماهی مرکب با پاشیدن آن فرصتی بدست می اورد تا فرار را بر قرار ترجیح و از مهلکه بگریزد .

  اعمال ، کردار و رفتار آدمها نیز در رابطه با همدیگر از همین شیوه تبعیت می کند . منتها بواسطه دارا بودن قوه ی شعور و یدک کشیدن  اشرف مخلوقات بمثابه موجود برتر بر روی زمین !! مرکبشان به رنگهای مختلفی و با واژه ای بنام فلسفه .....توجیه کننده اعمال ، رفتار و کردارشان می گردد .

   کتابهایی که این روزها خاطرات گروه های چپ را بصورت مصاحبه با بازماندگان و لیدرهای آنها  به چاپ در آورده  قابل تعمق ، خواندنی و عبرت آموزند . 

  چند وقت پیش  کتابی را از این دست خواندم که یاد آور از خود گدشتگی ها ، ایثارها ، خیانت ها و شکستهای بسیاری بود . جوانانی پر شور ، درس خوانده با تحصیلاتی عالی ، تصمیم می گیرند تا از حزب اصلیشان بخاطر بی عملی جدا شده و سازمانی مسلح به سلاح و ایدئولوژی انقلابی مارکسیستی بوجود آورند . بعد از تبادل افکار و رایزنی ها خلاصه این سازمان بنام ّ« سازمان انقلابی  » شگل می گیرد . جهت مقابله و پیکار با رژیم سلطنتی قرار بر آن میشود تا بصورت قانونی و غیر قانونی به ایران وارد شده و کار خود را شروع کنند . مسلماً برای تثبیت در این راه دچار ضربات ، قربانی و سختیهای بسیاری شدند . تا آنجایی که از این کتاب بیادم مانده و جالب توجه است تا برای شما بگویم....اینکه سه نفر از وزیران و بلند پایگان عالی رتبه و متنفذ رژیم شاهنشاهی از همین رفقای از جان گذشته ای شدند که ، خطر کرده و برای نابودی رژیم با دوستانشان هم قسم گردیده بودند . وزیرانی چون « منوچهر گنجی » ، « پرویز نیکخواه » ( مسئول رادیو تلویزیون که بعد از انقلاب تیر باران شد ) و « سیروس نهاوندی »

  ماهی مرکب تنها هنگام خطر مرکب می پاشد تا خود را از چشم دشمن گم کند . اما مرکب فلسفی آدمها هم در چشم دوست پاشیده می شود و هم در چشم دشمن !! چرا ؟

  بی شک وزیران فوق الذکر برای دو نوع طرز تفکر یعنی نابودی و ازبین بردن رژیم شاهنشاهی تا عجین شدن و به عضویت در آمدن آن ، به مدد همین مرکب پاشی ها خود را صیقل داده و توجیه گر شخصیت پذیریشان بوده اند . و گر نه چگونه می شود سری در سرها داشت ؟! .

  و چگونه می شود آدمی تا به این اندازه خبیث ، دو رو ، آب زیر کاه و خائن شد که دوستان و  همراهان دیروز خود را گروه گروه به قربانگاه ببرد .

  تنها در یک فقره ۲۲ نفر از گروه مخفی سازمان انقلابی که جهت بحث و تبادل نظر و مطالعه  ، طبق قرار قبلی و به رهبری و هدایت « سیروس نهاوندی » جمع شده بودند از بین رفتند ، غافل از اینکه دوست لیدر و فیلسوف به عضویت پلیس مخفی در آمده . در هجوم ناگهانی افراد مسلح ساواک و شهربانی ۱۱ نفرشان در پی تیر اندازی متقابل کشته می شوند و ۱۱ نفر دیگر ، مجروح یا سالم دستگیر و بعداً اعدام می گردند . مرکبهایی که ادمها پخش می کنند بقوه ی دانایی و فلسفه ی بالای خویش هم جذب می کند و هم دفع . هم جاذبه است و هم دافعه .

..........................................................................................................................................

 وارد جزئیات نمی شوم و سر بسته می گویم در آن زمانهایی که آقای «عباس معروفی» آمده بود به مناسبتی در تجمعی که داشتیم  ایشان نطق غرایی کرد و من نیز در این جمع حضور داشتم . از آنجایی که ایشان هم «وب سایتی» دارند و بمناسبتهای مختلف پستهایی می نویسند . بنا به تشویق و تبلیغی به وب سایت آقای معروفی رفتم و مثل دیگران کامنت گذاشتم .....اما نمی دانم چرا و به چه دلیل جوابی به من داده و وانمود نموده که گویا آنچه من راجع به ایشان گفته ام ....اصلاً واقعیت نداشته و تنها به صرف خدشه دار کردنش شایعه کرده اند ....غافل از اینکه بغیر از من صدها نفر دیگر هم حضور داشتند ، آقایانی مثل رضا علامه زاده و نسیم خاکسار هم بوده اند و..... زشت تر از آن اینکه از «آفرینی» که مثل دهها نفر دیگر برای آن پست  گفته ام ، تعبیری منفی و آن را به ریشخند گرفته است !!  البته نقطه چین هایی که در وسط  گذاشته ام به این خاطر است تا مرکب !! توجیه آقای معروفی با آن دیگران قاطی نگردد و برای جلوگیری از اطاله کلام در پی نوشت اصل کامنت و جواب ایشان را می گذارم تا خودتان قضاوت کنید . 

..........................................................................................................................................

   این هم شعری از دوستمان « عبدی»  و از وبلاگ (پیدم ) است .  

                              تا سحر، تا صبح

 

 

بی حضور تو شب نخوابیدم

بی  تو آن شب ستاره‌ات گم بود

 

ماه در تنوره‌اش می‌سوخت

با زبانی که هیچکس نمی‌دانست

با من ِ آشنا سخن می‌گفت

 

ماه ِ آتش گرفته می‌خندید

شعله‌هایش گلُی نزاییدند

من نه گلُ دیدم و نه گلُ چیدم

ابرکی به گرد ماه می‌گشت

دود بر چهره‌اش نمایان بود

بر سراپای شعله‌های بلند

آب را بیدریغ می‌پاشید

باد آواره بود و می‌نالید

کوچه‌ها را خراش می‌انداخت

از کجا آمد  و کجا می‌رفت؟

 

این مسافر چه بی‌نشان دیدم

به مرادش سحر رسید آخر

صبح با جام ارغوان آمد

من ِ پیموده راه ِ شب تا صبح

جام بوسیده باده نوشیدم .

...........................................................................................................................................

پی . ن :  کامنت من و جواب آقای معروفی به آن  .
سلام . يادت مي ايد اولين روزهاي آمدنت به اين حا (آلمان) اصرار داشتي اسم تبعيد را از روي کانون نويسند گان خارح برداريد... آقاي علامه زاده مي گفت بايد در حمع مطرح کرد و شما اصرار و اصرار داشتيد اسم تبعيد را برداريد... و اين ايحاد بدبيني نسبت به شما در آن گردهمايي كرده بود... شايد بعضي ها هنوز مثل (شماي) آن روز توهمي نسبت به صلح آميز و حنگاويز بودنش داشته باشند... ميخواهم بگويم آفرين بر شما زمان اين توهم را باين مقاله زيبا و بي باكانه كوتاه كردي . درود.

دوست گرامی!
آدم وقتی از چيزی اطلاع ندارد بر اساس شايعات و شنيده ها اظهار نظر نمی کند. عجب ملتی! نشسته در تاريکی به اين و آن کارت صد آفرين می دهد.
مرسی که يک ستاره هم به صد آفرين من چسبانده ايد!
عباس معروفی

Posted by شيپور at February 10, 2006 07:59 PM

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 20:39  توسط محمد  |