سلام . سلامی خالصانه به همه ی شما دوستان . به همه ی شما که خوبید و مهربان . اینبار می خواهم در این فضای مجازی کمی با شما باشم . برای شما بنویسم ّ، از خودم و از خاطرات تلخ و شیرین بنگارم .
آدم وقتی فکرش می کنه که چقدر زمانه زود می گذرد ، غصه اش می گیره . غصه برای همه ی کارهایی که می شد کرد و نکرد و همه ی کاهایی که نمی بایست انجام میداد و داد !
شاید یکی از حُسنهای ادمهای با تجربه ، نصایح و پند و اندرزهای حکیمانه آنها باشد! ما وقتی بچه بودیم و از این در میزدیم و از آن در بیرون می آمدیم ، شب و روز و ماهی نمی شناختیم ، وقتهای خالیمان را با فوتبال و یا با بازیهای دیگر پر می کردیم ، در مقابل نصیحت های بزرگترها مثل جن از بسم الله فرار می کردیم . آخه آنها هم بغیر از این انگار چیز دیگری بلد نبودند . دائم می گفتند : درستان بخونید ! بدبخت می شین ، وقتی آنها هم در مقابل ، بی تفاوتی ما را می دیدند می گفتند : خود دانید ، از ما گفتن از شما نشنیدن ....اینقدر تکرار مکررات شده بود که دیگر برای ما همان نشنیدنش باقی مانده بود .
البته همه ی اینها ناشی از یک نوع بی نظمی در زندگی بود . انها از والدینشان یاد گرفته بودند و اندوخته های بیاد ماندنی خود را به فرزندانشان منتقل می کردند و فرزندان نیز لاجرم یاد می گرفتند که عدم همه ی کامیابیها در زندگی اشان را گوش نگرفتن به نصایح مو سپیدها فرض کنند .....
وقتی می بینم در اینجا (آلمان) ، همان فوتبالی که ما با شور و شوق و ذوق زایدالوصفی بازی می کردیم ، چگونه بوسیله پدر ، مادرها و با تشویق و حمایت آنها هر هفته یک مسابقه در حضورشان و در طول هفته دو تا سه بار تمرین می کنند ، دلم بدرد میاد . تفاوت ره از کجا تا به کجاست ؟ پدر و مادرهای ما فقط یک چیز میدانستند : نصحت ، نهیب ، تنبیه !
و پدر و مادرهای اینها هم یک چیز : تشویق ، ترغیب ، ترفیع !
به راستی که باید گفت : پدرها ! مادرها ! ما متهمیم ...
.........................................................................................................
حالا که با گوشه ای از خاطرات گذشته ، کمی غمگینتان کردم ، با خاطره ای شیرین و بیاد ماندنی آن را جبران می کنم . سعی می کنم هر از گاهی یکی از خاطراتم را براتون تعریف کنم . من پرم از این خاطره ها . این بار خاطره امتحان نهایی کلاس ششم ابتدایی و ماجرای رضا (ح) برایتان می نویسم .
ما را از دیر باز نسبت به سخت گیری امتحان نهایی ترسانده بودند . معلمها و دبیرهای زیادی برای کنترل این امتحان امده بودند . در کریدور و سالن مدرسه (مهران) واقع در کوی سنگی چندین مدرسه گرد امده بودند ، برگه ها تقسیم شده بود و صداها در سینه حبس . بعد از نطق غرای رئیس جلسه دال بر سر تکان ندادنها و صحبت نکردنها امتحان شروع شد . امتحان تعلیمات دینی بود . نیم ساعتی از امتحان گذشت که ناگهان.... صدایی بلند و رسا از بیرون مدرسه ما را به خود اورد . صدا ، صدای رضا (ح) بود . می گفت : بچه ها..... بنویسید : جواب سئوال اول جنگهای حضرت علی : خندق ، بدر ، .... ما انگار فرشته ای نازل شده بود ، همه تند تند جوابها را می نوشتند ، هنگامه ای بود ، کسی نمی توانست کاری کند ، دبیرها و معلمهای ناظر خون ، خونشان را می خورد . کاری از دستشان بر نمی امد . دیوانه شده بودند . به ما هم که نمی توانستند بگویند گوشهاتون رو ببندید . ما تند تند جواب می نوشتیم . جواب سئوال یک ، دو ، سه .....صدای رضا واضح و روشن به گوش می نشست ......حالا سئوال چهارم بنویسید در باره اصول دین و .... دبستان مهران یک خدمتکار داشت که بهش می گفتند بابا !
بابا هیکلی بلند قامت و سبیلهایی چقماقی داشت . قبراق و سرحال بود . تنها کاری که هیئت ناظر توانست بکند این بود که بگوید : بابا برو این پدر سوخته را دستگیر کن ، صدایش را خفه کن ! بابا که به طرف مأموریت رفت تا سئوال ۸ نوشته بودیم و دیگر نا امید شدیم که بقیه را بنویسم . بعد از رفتن بابا ، صدای رضا هم قطع شد . معلوم بود که کار خودش را کرده و او را حسابی تارنده است . بابا بعد از این جنگ و گریز با قیافه ای حق به جانب آمد و ما هم مشغول مابقی سئوالها بودیم .....ناگهان دوباره صدای رضا ، ولی اینبار از پشت مدرسه و از دریچه ها شنیدیم . رضا یک دور قمری !! زده بود .
دیگر تا بابا به دنبال مأموریت دوم رفت و صدای رضا را خاموش کرد ما هفت ، هشت سئوال دیگر هم نوشته بودیم ....آن سال ما همگی در درس تعلیمات دینی نمره های خوبی گرفتیم و از طرف همگی ما، احسن و بارک الله و مرحبایی نثارش شد . این رضا ، خیلی بچه ی شرور و فضولی بود . کسی نبود که از دست او نقره داغ نشده باشد . ولی بخاطر کینه ای که آن سال ، بواسطه مردود شدنش داشت . این سئوالها را از اولین کسی که جلسه امتحان را تمام و ترک کرده بود ، گرفته و بدینوسیله زهر خودش را در رگ و اعصاب اصحاب قوم ( دبیرها و معلمهای ناظر) خالی کرد .
پی نوشت : پدرها ، مادرها ، ما متهمیم عنوان کتابی از کتابهای دکتر علی شریعتی است .
