مانا ، مصداق واقعی شعر پدر بود . او مثل پروانه ای عاشق تا آخرین دقایق خاموش نشدن شمع عاشقانه بدور آن پرپر زد . جا دارد برای اینهمه ایثارش شعر آن شمع خاموش شده را در وصف دختر شاعره اش ، اینجا بگذارم .
غزل ۱۰
هر لحظه ای از عمرم ، در یاد منی "مانا "
تو من شده ای ، من تو ، همزاد منی مانا
در زندگی تارم ، چون روزنه ی امید
در بغض گلوگیرم ، فریاد منی ، مانا
در مزرعه ی فکرم ، چون حاصل گندمها ،
در باغ خیالاتم ، شمشاد منی مانا
بر کوه دلم کندی صد خاطره ی نیکو
من کوه " بغستان " م ، فرهاد منی مانا
دل در قفس سینه ، پر میزند از شوقت
دل صید تو شد آری ، صًیاد منی مانا
چون سایه بدنبالم ، می افتی و می آیی
چون بخت همایونم ، همزاد منی مانا
دیگر نخرم دنیا ، بی تو به پشیزی ، چون ــ
تو جنت سر سبز و آباد منی مانا .


