تبليغاتX
شيپور

شيپور

  اوائل که میدیدمش خیلی عادی همدیگر را نگاه می کردیم . همسایه دیوار به دیوار بودیم . صحبتها هم خیلی عادی بود . یکبار که رفته بودم در بهر صورت گردالی و لب و لوچه های غنچه ایش ، انگار متوجه نوع نگاه و یک نوع سحر و جادو شدنم شد . وقتی منتظر مانده بود تا جوابش را بگیرد ، یک سکوت و منگی در من دیده بود . برای بار دوم داشت تکرار می کرد که به خودم آمدم .

  آره آره ، ببخشید . رفته بودم تو فکر . آخه میدونی.....او پیش دستی کرد و رشته کلام را ازم گرفت . از حالت دستپاچگی و هول شدنم برایش شک و شبهه ای باقی نماند ...که نگاه ، نگاهی عادی نبوده . از آن به بعد بود که او هم در مقابل من مثل گذشته ها انعطاف و آرامش خیال نداشت . انگار یک نوع فرار ، یک حالت گریز از صید شدن داشت . دلم می خواست دوباره در کنارم بیاید . حرف بزند . گوش بگیرم . و فقط گوش بگیرم و او حرف بزند . آن قدر حرف بزند و من نگاهش کنم که تمام محاسنات زیبائی صورتش را با ذره ذره ی وجودم حس کنم . هر چقدر او فاصله می گرفت و کمتر میدیدمش ، نیروی نامرئی مرا بیشتر به طرف او سوق میداد . حالا دیگر صداش هم در گوش من طنین خاصی بیدا کرده بود . وقتی تلفن می کرد..... یا من برای او تلفن می زدم ،  دلم می خواست او بیشتر صحبت کند و من گوش بگیرم . از کودکی با هم بزرگ شده بودیم . همه چیز عادی بود . حتی دعوا و صلح و آشتی مان . اما نمی دانم کی و چرا....نیروئی نا مرئی مرا با خود در رؤیا و خیال ساعتها با او دمخور و همراه کرد . و بر شدت آن روز به روز  افزود . شاید بعد از دوران بلوغ این حالت در ما پیدا شد .....

  آنگاه که تازه خط سبیلی بر روی لبهام سبز شده بود و بر روی سینه های او هم مثل دو لیموی تازه رس بر آمده بود . هر چقدر او فاصله می گرفت و شرم و شوری گونه های سفیدش را گلگون می کرد ، آتش عشق و شور وشوقی وصف نا شدنی در من بیشتر بوجود می آمد . از نگاه بی ارادی آن روز بود که دیگر نتوانستیم مثل دوران گذشته با هم الفت دوران کودکی را ادامه دهیم . هر چقدر میل دیدن و عطش دیدار در من شدیدتر می شد ، گریز و فرار او هم  از نگاه و دیدار با من بیشتر و طولانی تر می شد. طاقت نداشتم . هم دیدنش برایم آرامش خاطر روحی و روانی ایجاد می کرد و هم شنیدن آهنگ صدایش . حالا او داشت مرا از این دو  محروم می کرد ، باعث می شد تا من بدنبالش بدوم . انگار نقطه ضعف مرا می دانست . به انواع و اقسام ترفندها ، راه مرا سد می کرد . اگر طوری تنظیم می کردم تا در راه مدرسه او را ببینم ، راهش را کج می کرد و مثل آدمهایی که ضد تعقیب برای خودشان می گذارند ، زیر زیرکی می پائید که ایا هنوز بدنبالشم یا نه ! من هم طوری وانمود می کردم که انگار نا خودآگاهی چنین برخوردی تلاقی پیدا کرده . غرورم اجازه نمی داد تا بیشتر بدنبالش بروم . راهم را کج می کردم و بر می گشتم .

  بدنبال مهملی بودم تا او را وادار به خواست خود کنم . بکشانمش به میدان و عطش سیری ناپذیرم را از لذت دیدن و شنیدن سیراب کنم . برایم سخت بود تا کاری کنم که حس ترحمش را برانگیزانم . فکرهای مختلفی به سرم راه پیدا می کرد . یک بار نامه ای بلند بالا  نوشتم و با شرحی مفصل ، انگیزه خودکشی ام را برایش توضیح داده بودم و تلویحاً خاطر نشان کرده بودم که یکی از دلائل عدم رسیدن ما به همدیگر بوده . چرا که از دو طبقه و پایگاه اجتماعی مختلف هستیم ...و تا بخواهی اصطلاحات قلمبه ، سلمبه سیاسی و ادبی در لابلای آن گنجانده بودم ، و در نهایت عدم رضایتم را مبارزه با رژیم تا بن دندان مسلح مزدور و دست نشانده امپریالیستها قلمداد کرده بودم . یک چیز هشل هفتی در امده بود . در  حالی که سیاسی بودم و عدم رضایتم را از وضع موجود می دانستم ، در عین حال خودکشیم را به احتمال نرسیدن به عشق او ! انکار نمی کردم ....این بود که صبح وقتی خواستم برای دهمین بار بخوانمش و در پاکت بگذارم تا به نحوی به دستش رسانم ، پشیمان شدم  ، آنرا پاره  کردم و در سطل آشغال انداختم . تمام آن زحمتها و بی خوابیهام بهدر رفت . 

                                             

                                                                                           ۰۶/۰۱/۲۰۰۴

« دنباله دارد »

پی نوشت : یک توضیح مختصر در رابطه با این داستان عشقولانه ! یاد آوری کنم : دیروز که داشتیم انباریمان را تمیز می کردیم دو سه کارتن اوراق ، روزنامه و مجله های قدیمی هم مشمول این تصفیه قرار گرفت در اخرین مرحله ای که کارتن ها را سرازیر دستگاه کاعذ خوردکنی شهرداری می کردم یک برگ از آن در کوران باد به هوا رفت ....دویدم گرفتمش ....دیدم یکی از داستانهایی هست که خیلی وقت پیش ها نوشتم . گفتم حالا که در کف این چیزها نیستم ، بدون هیچ دستکاری در اینجا بزارمش تا شما هم بخونید. تاریخ نوشتن آن و «دنباله دارد» آن  هم که زیر آن برگه بود در اینجا گذاشتم . انگار این داستان  نمی خواست  به زباله برود و فرار کرد تا همچنان زنده باشد .

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 1:7  توسط محمد  |