هیچ وقت برایتان اتفاق افتاده در مقام دادستانی قهار و سختگیر به محاکمه ی خودتان پرداخته باشید ؟ اگر چنین کرده اید ، می دانید چه شکوهی دارد محکمه ی وجدان . از یک گوشه ی دادگاه مدعی العموم فریاد می زند که « این مجازات دزدی است ، دو عدد نان برنجی از توی قابلمه کش رفتن و توی دهان چپاندن البته مکافات دارد. مکافاتش همین است که گلگلوی* آدم بشکند » درست در لحظه ای که مدعی العموم می خواهد ادعایش را به کرسی بنشاند ، از گوشه ی دیگر ذهن صدای وکیل مدافع تسخیری بر می خیزد که « چه می گوئی ؟ برداشتن و خوردن دو تا نان برنجی نا قابل ، ولی خوشمزه ، آنهم از توی صندوقخانه ی مادر که اسمش دزدی نیست . به فرض اینکه دزدی هم باشد ، مکافاتش به این سنگینی نباید باشد » . مدعی العموم فکری می کند و پرونده ی گذشته را ورق می زند و بار دیگر با سینه ی جلو داده و گردن افراخته به ملامت بر می خیزد که « خوب ، دزدیدن نان برنجی ها هیچ ، پر یروز که توی کلاس قلمت را توی دوات محمود زدی و مشقت را نوشتی چی ؟ مگر محمود نگفت حرامت باشد ؟ » . بار دیگر وکیل مدافع به مبدان می آید که « خوب ، محمود گفته باشد ، او هم پس پر یروز مگر مداد پاک کن مرا کش نرفته بود؟ مگر بلآخره توانستم به زبانش بگذارم که مداد پاک کن مال من است . دزدی او که بد تر از دزدی من بود » . لحظه ای تنفس اعلام می شود و طرفین از محاجه باز می مانند . اما مدعی العموم ول کن قضیه نیست ، این دفعه از دری دیگر وارد می شود : « بله ، وقتی که بچه صبح زود تنبلی بکند و از جایش بر نخیزد و بموقع نمازش را نخواند ، آخر و عاقبتش همین است که می بینی ، یادت رفته ، دیروز صبح وقتی دست نماز گرفتی و الله اکبر را گفتی ، زردی آفتاب لب شرقی بام خانه تابیده بود ، به روی خودت نیاوردی و بجای اینکه نمازت را قضا بخوانی ادا خواندی ؟ خدا را نمی شود گول زد . خدا هم این جور تلافی می کند ، گلگلوی نو آدم را می شکند تا چشمش چارتا بشود و بعد از این صبحها زود از رختخواب بر خیزد » . در پاسخش وکیل مدافع استشهاد به قول حاجی آقا محمد پیشنماز می کند که « خدا ارحم الراحمین است ، صدتا گناه کبیره را با یک آب توبه پاک می شوید و پاک می کند . خدا مثل ما آدمیزاده ها عقده ای و کینه جو نیست » و به دنبال این استشهاد البته معتبر نتیجه می گیرد که : « به فرض اینکه قضا شدن نماز دیروز معیصتی باشد ، هشت رکعت نمازی که دیشب اضافی خواندم چه می شود ؟» . بار دیگر مدعی العموم مثل خرس تیر خورده دور خودش می گردد و پوزه اش را مثل گربه ملا خدیجه توی دیگ گذشته ها فرو می برد که « خیلی خوب ، حق خدا هیچی ، حق مردم چی ؟ مگر حاجی آقا محمد نگفت خدا از حق و حقوق خودش می گذرد ، اما از حق مردم نمی گذرد ؟ پر یروز که چشم مادرت را دور دیدی و یک مشت پلو از پیاله ی پسر عمه ی دو ساله ات بر داشتی و جا دادی تو دهنت چی؟ یادت هست با چه حقه بازی زشتی سر بچه ی به آن کوچکی را شیره مالیدی و مجبور به سکوتش کردی ؟ بله سوت سوتک را می گویم که آوردی و نشانش دادی و سرش را گرم کردی و باقیمانده پلوها را خوردی ؟ » . در اینجا وکیل مدافع با نهیب پیروزمندانه بر سر مدعی العموم می تازد که « دست از این پرت و پلاها بردار ، در عوضش ده بار که سهم خوراکی خودم را به او دادم چه می شود ؟ انجیرهای پر یروز یادت رفته ؟ مویزهای پس پر یروزی چطور ؟ همین امروز صبح مگر خرش نشدم و روی پشتم سوارش نکردم و سه دور تمام دور اطاق چار دست و پا نرفتم ؟ اینها حساب نیست ؟» .
اگر در دوران کودکی دچار محاکمه درونی از این قبیل شده باشید ، می دانید که غالباً دلایل وکیل مدافع ، دلنشین تر و مقبول تر از اتهامات جناب دادستان است ، و احیاناً اگر بندرت وکیل مدافع در جواب دادن فرو ماند ، ناگهان عاملی خارجی به یاری متهم می آید ....مثلاً رسیدن به صحن امامزاده .... که ختم دادرسی را اعلام نکند ، دست کم تنفسی می دهد و جان آدمیزاد را از این بگو مگوها خلاصی می بخشد .
........................................................................................................................................
بعد از اینکه این پست به روز کرده بودم ، یادم آمد خیلی وقت پیش ها ، کتابی خوانده ام که در قسمتی از آن به همین دعواهای درونی و وجدانی پرداخته . ....خوب که فکرش کردم ، دیدم در کتاب (ای کوته آستینان) اثر زنده یاد «سعید سیرجانی» است . خوشبختانه در کتابهام پیداش کردم و آن قسمتش را که به موضوع میخورد در اینجا گذاشتم .
