تبليغاتX
شيپور

شيپور

Noruz

 

 به یاد خاطرات گذشته افتاده ام . به یاد عید و شور و هلهله ی چنین روزهایی .  

حالا از آن زمانها خیلی گذشته و تنها عکس هایی در آلبومهایم به یادگار مانده . عکسها را نگاه می کنم سالهاست که همچنان تبسم بر روی لبهام ماسیده . یادگار رؤیاهای زیبا ، یادگار دوران عاشق شدن به دختر همسفری ، یادگار بی خیالیهای محض ، پانزده روز تعطیلی ، پول عیدی ، رفت و آمدها و دید و بازدیدهای مردم، صلح و آشتی کردنها ، قهقهه ی خنده های بزرگترها در مجالس صلح و صفا ، لباسهای نو نوار. دیدن عکسها مرا می برد به یکی از آن روزها  

چند روز مانده به عید . در عالم خوشی هستم . به مسافرت دستجمعی هر ساله امان به شاهزاده ابراهیم فکر می کنم  که متوجه بگو مگویی بین پدر و مادرم می شوم . دارند حساب می کنند که باید چکار کنند تا بتوانند از پس خرج و برج عیدی بر بیان . جوابگوی مهمونهای نوروزی باشند . شیرینی و آجیل تهیه کنند . کفش و لباس بچه ها بخرند . به چند محتاج محل کمک کنند .....از عالم خوش بی خیالیها بیرون میام . دلگیر می شم . بغض می کنم . اشکم میاد ....که ناگهان با شنیدن حرفی از مادر و تصدیق کردن پدر ،  دوباره شور و شوقی در من زنده میشه .

مادرم می گوید : امسالم خدا کریمه ، بچه ها سالم باشند ....پدر هم سری به علامت رضایت تکان میدهد و  می گوید : دولت قول داده امسال عیدی بازنشسته های گمرک زیادتر باشه .

گل از گلم می شکفت ....دوباره من به فکر مسافرت دستجمعی هر ساله امان می افتم . دوباره به فکر چشمهای سیاهی می افتم که فقط همدیگرو نگاه می کنیم . دوباره من عاشق می شم . عاشق دو چشم سیاه ...

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 1:26  توسط محمد  |