
سعدی شیرازی : با دوست
رفتی و همچنان به خیال من اندری
گوئی که در برابر چشمم مصوری
فکرم به منتهای جمالت نمی رسد
کز هر چه در خیال من آید نکوتری
ما را شکایتی ز تو گر هست هم بتوست
کز تو به دیگری نتوان برد داوری
با دوست کنج فقر بهشت و بوستان

بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری
تا دوست در کنار نباشد به کام دل
از هیچ نعمتی نتوانی که بر خوری
گر چشم در سرت کنم از گریه باک نیست

زیرا که تو عزیز تر از چشم در سری
چندانکه جهد بود دویدم در طلب
کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری
(سعدی) بوصل دوست چو دستت نمیرسد

باری بیاد دوست زمانی بسر بری .
--------------------------------------------------
نجمه زارع : شاعر می شود
غم که می آید در و دیوار ، شاعر می شود
در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود
می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط کش و نقاله و پرگار ، شاعر می شود
تا چه حد این حرف ها را می توانی حس کنی ؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود
تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می شود
باز می پرسی : چه طور این گونه شاعر شد دلت ؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می شود
گر چه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم
از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود
شعری از : استاد شهریار
آمدی ، جانم بقربانت ولی حالا چرا ؟
بیوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی ، حالا چرا ؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان تو ام ، فردا چرا ؟
نا زنینا ما بناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا ؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟
شور فرهادم بپرسش سر بزیر افکنده بود
ای لب شیرین خواب تلخ سر بالا چرا ؟
ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من ، لا لا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمیپاشد زهم دنیا چرا ؟
کوچه : شعری از فریدون مشیری
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هر گز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هر گز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گدر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم .


