تبليغاتX
شيپور

شيپور

دلم می خواست بپرم و خودکار را از دستش بگيرم و التماس کنم : يه بار ديگه فرصت ، يه بار ديگه گذشت . خيلی سعی می کردم تا جلو لرزش دست و پاهايم را بگيرم . خودم را قرص و محکم و حق بجانب نشان دهم . اما از داخل خراب بودم ، خراب . يک عالم گريه تو گلوم گير کرده بود . کافی بود تلنگری بزنی تا همون جا ، زار زار بيفتم روی پاش و ببوسمش . غرور کاذب سدی بر نازک دلی ام شده بود . می دانستم که از چشمش افتاده ام و حرفهای تکراری ديگر اثری در ترحم او نخواهد داشت . صحنه های وحشناک گذشته بسراغم می آمدند .

  صدای تُلپْ تُلپْ زدن قلبم را می شنيدم .

  پدر سگهای عوضی !! تروريستهای خرابکار !! ارواح ننه تون می خواين انقلاب کنين ؟! . سولاخ سولاختون ميکنيم !! همه تون رو به جهنم می فرستيم ....گوساله ها .

چشم هايمان را بسته بودند ، فقط صدای کشيدن گلنگدنها و وحشت صدای رعد آسای مأموران اعدام را می شنيديم . حالا ترس و اضطراب تمام اندامم را سرد و يخ زده کرده بود . آخرين بارقه ی اميدم تصويری از نامزدی بود که ژکوندوار بر مرگ لبخند می زد .

  چهار نفر بوديم . يکی به گريه و التماس افتاده بود ، يکی ديوانه شد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن و ديگری با صدايی بلند و رسا سرود خواند . در حين التماس و خنده و سرود بود که فرمان آتش داده شد .

  بوی عطر و گلاب همه جا را فرا گرفته بود . لامپها و بادکنکهای رنگی در هياهوی رقص و ساز و آواز رؤيايی و باشکوه می نمود . قشنگی و زيبايی طوبی با لباس سفيد و گلدوزی شده ی عروس دو چندان شده بود . من با کت و شلوار و جليقه ی هم رنگ ، فکلی سرخ و گل ارکیده ای بر جيب ، دست در دست عروس هر دو به مهمانها خير مقدم می گفتيم و در رقص و شادی آنها شرکت می کرديم . عجبا دو خانواده ی ما با تمام مانع تراشی ها و مخالفتها ، در کنار هم در صلح و صفا ، می گفتند و می خنديدن !! در پايان با افراد شرکت کننده عکس های يادگاری می گرفتيم ....در همين جا بود که نور فلاشهای عکاسی حسابی چشمهايم را آزار می داد . با صدايی بلند داد کشيدم ، بسه ديگه ، خواهش می کنم عکس نگيريد . کور شدم !! کور شدم .

گفت : نترس کور نشدی . ديدم دکتری با دو انگشتش پلکهای چشمم را گرفته و در آن چراغ دستی می تاباند !! يک پرستار هم مشغول عوض کردن سُرمْ بود . در حالت خلسه ی خوش لذت بخشی بودم . چشمهايم را روی هم گذاشتم تا شايد دو باره صحنه های جشن عروسی تداعی گردد . دکتر با دو سه کشيده ی جانانه ای که به دو طرف گونه هايم  زد، باعث شد تا ديگر هرگز چشم هايم را نبندم .  بعد با طرح چند سئوال و اطمينان از سلامتی من ، آنجا را ترک کرد و رفت . از پرستاری که داشت دنبال رگ دستم می گشت تا در آن سوزن سُرمْ فرو کند پرسيدم : چرا من رو اينجا آوردند ؟! با نگاهی ترحم وار به من گفت : وقتی که شما را به اينجا آوردند بيهوش بوديد . لحظه ای بعد تمام صحنه های اعدام دوباره برايم تداعی شد ، بی شرفها زجر کش مان کرده بودند. همه ی بدبختيهام بعد از انتقال به زندان شروع شد . مثل توپ فوتبال به اين طرف و آن طرف شوتم می کردند . سر درد شديدی گرفته بودم ، سر کوفتم ميدادند . ضعف و حالت تهوع  يک طرف ، طعنه و متلکهای آنها هم يک طرف .

  چشمهايم سياهی می رفت و هر آينه ممکن بود کنترلم را از دست بدهم و بيفتم رو زمين . به دنبال مقصر گشتم . « اعظم خانم » مثل يک غول بی شاخ و دم در ذهن و خيالم نشسته بود . شنيده بودم که در هر مجلسی گفته است : حيف از جونی طوبی!! طوبی خيلی از شوهرش سرتره !! و...و....اما کينه ام متوجه آن دکتر روان شناس شد . انگار او بود که باعث همه ی بدبختی های ما گشت . همان دکتری که چندین بار نزدش رفته بودیم .  در یکی از روزها که خصوصی با طوبی صحبت می کرد از ته کُریدوْر شنیدم که انگار می گفت...

  با يک چاقوی بلند ضامن دار روانه مطبش شدم . غروب دلگيری بود . گذاشتم تا آخرين مريض هم رفت . سکرتر مانع کار بود ، گفت : تعطيله . گفتم : با دکتر کارٍ خصوصی دارم . اجازه داد رفتم تو . دکتر داشت پرونده ای را می خواند . سلام کردم . انگار از حالت چشمهام فهميد که وضعی عادی ندارم . منو نشناخت ، گفت : بفرمائيد ، جنابعالی؟! . دست بردم تو جيبم ، چاقو را در آوردم و بدون معطلی کار را تمام کردم . فرصت هيچ عکس العملی را نداشت . يکی زدم تو شکمش و ضربه دوم به شاهرگش ، که خون پشنگه زد به تمام سقف و لامپ و کتابهای دور و بر . وحشت کردم ، تو خون خودش می غلطيد و نعره می کشيد . سکرتر از سر و صدای ما آمد تو، غرق خون بوديم ، تا صحنه را ديد وحشت زده همان جا دم در غش کرد  . رفتم تا يکی هم بزنم تو گردن اون تا هم رد گم بشه و هم شناسايی نشم . تا چاقو را بردم بالا که بزنم تو گردنش ....يک دفعه نگاهم به چهره بی گناهش افتاد . پشيمان شدم . اما ديگر با تمام قدرت دستهايم آمده بود پائين که از ته دل فرياد زدم .....نه‌ !!

  ديدم در همين حين و بين خودکار از دست طوبی افتاد و چند کارمند و وکيل آنجا ، دويدند آمدند سراغم . سکوت آنجا را با  «نه ای» بلند و ناگهانی شکسته بودم . خيلی خجالت کشيدم ...اما خوشحال بودم که کسی را نکشته ام ....و خودکار هم از دست طوبی افتاده است . فکر کردم شايد باز........اما اين بار او مصمم بود . دست را برد زير ميز و دوباره خودکار را بالا آورد . حالت تب و سر درد و تهوع بهم دست داد . خاطره بدی از اضطراب و تب  و سر درد داشتم .

    حالا بعد از گرفتن مجدد خودکار و مصمم بودن طوبی در واپسين لحظه های امضاء بود که دوباره احساس کردم حالت تهوع آن روزهای اعدام ساختگی بهم دست داده ....و پژواک صدای آن دکتر روان شناس که می گفت : خانم ....شما.....تنها ....يک راه دارید ...

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 1:27  توسط محمد  |