تبليغاتX
شيپور

شيپور

وقتی سه فیلم از فیلمهای داریوش مهرجوئی را از نظر می گذارنم می بینم  هر سه فیلم چقدر  وجه اشتراک  دارند !!

۱/ کشش و تفاهم عاشقانه در آغاز و پیوند . تشکیل خانواده . معضلات اجتماعی .....و در راستای هر سه فیلم....

۲/ غلطیدن مرد به یکی از این معضلات ، تلاش زن در جهت نجات مرد . و در پایان عدم توفیق و جدایی ....و باز در همه ی آنها

۳/ نگاه بدبینانه  مرد به زن همراه با تهمت و افترا .....  تلاش زن در خنثی کردن این سوءظن و برنتابیدن از آن تهمت های ناروا  .....و در نهایت و  پایان.....

۴/ نشانه هایی از برگشت زن به آرمانها و ایده آلهای اولیه خود .....مثل رفاه ...و آرامش .... آسایش و...زندگی بدون دغدغه و جنجال...

اگر چه موضوع ها مختلف می باشند ....ولی همه ی آنها از یک الگو و نمونه ی  اجتماعی تبعیت می کنند . ان سه فیلم عبارتند از سارا ،   هامون و  سنتوری .

 من منتقد فیلم نیستم و اصولاً برای به نقد کشیدن باید یکی دوبار فیلمها را در آرامش کامل دید ....اما با این توصیف و با  گذشت زمان زیادی از دیدن آن  فیلمها  حال که  مژده خانم   دوست دارد تا نظرم را راجع به  سنتوری بداند ، چکیده ای می نویسم .

یادم رفت بنویسم  که یکی از کارهای زیبا و روانشناسانه مهرجویی در این سه فیلم گنجاندن چند قطعه ی ریتمیک و شاد آهنگ موسقی ست که بهانه ای برای آب کردن یخ منجمد خشک اندیشی و سنت گرایی و لحظاتی چند باعث وجد و سرور تماشاگران می گردد . در فیلمهای دیگر او مثل اجاره نشینها نیز  از این شیوه بهره برده است . و ....اما سنتوری

 می توان این فیلم را در همین چند جمله (هانیه) که تلویحاً گفت : معتاد شدن علی  بخاطر سفت و سختگیریهای دولتی و عدم اجازه کنسرتهایش ....بوده ،  خلاصه کرد .

 شاخ و برگهای دیگر  به نحوی  باز می گردد به اینکه اصولاً ساز و ساز زدن( آلات موسقی ) ریشه فرهنگی و مذهبی داشته  و از قدیم  در خانواده ها مطرود و محکوم بوده و هست . 

پرداختن به نکات ریز و درشت بسیاری دیگر  وجود دارد  که بنا به دید و نظر اشخاص برداشتهای مختلفی می توان نمود نظرهایی که زیاد آدم نمی تواند به نیت صد در صد کارگردان آن ایمان داشته باشد ، برای مثال : آنجایی که علی با خشم و غضب به پدر می گوید : حالا دیگه اصلاح کنی ؟ آن زمانهایی که نباید فشار می آوردید ، سخت می گرفتید ....اصلاح نکردید .....شاید به نحوی خواسته است بگوید : وقتی آب از سر گذشت  دیگر حرف از اصلاح و اصلاح طلبی زدن بی معنی ست ..... آب در هاونگ کوبیدن است .....و به طبل تو خالی زدن !!

با فضای ایجاد شده در فیلم ، بهانه ای می شود تا دوربین به بیغوله ها و کارتن خوابها و محل معتادهای شهر کشیده شود و از دریچه دوربین بخشی از اجتماع نا پیدا و تو سری خورده نیز به معرض نمایش و تماشای جهانی قرار گیرد .

فقر و حقارتی در دو قدمی خانه های سر به فلک کشیده و مجلل ، تمثیل زیبایی از تضاد طبقاتی ست که به زیبایی به تصویر کشیده شده است .

فیلم  سنتوری فیلم تاثیر گذار و موفقی ست .

 

 

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:22  توسط محمد  | 

  

 

دو ماه اعتصاب  ما !

این روزها شاهد اعتصاب و اعتراض کارگران شرکت صنعتی دریایی ایران (صدرا) در بوشهر هستیم . 

یادم به اعتصاب دو ماهه خودمان افتاد که در این شرکت داشتیم . آن سالها در حالت جنگی روزهای پر مخاطره و سختی را از سر گذراندیم .......

دو فورمن (سرکارگر) داشتیم که هر دو بی سواد بودند ، اما خدای تعمیرات !! از زمان شاه در همین شرکت نزد آمریکایی ها از شاگردی  به استادی رسیده بودند .......

     معرفی کتاب :

.................................................. نام کتاب: بانیان سعادت
مؤلف : علی حق شناس
انتشارات : شروع
چاپ اول : 1386
تعداد صفحات : 168
قیمت : 3000 تومان
این کتاب به شرح احوال و اندیشه ی بانیان مدرسه ی سعادت پرداخته و زندگی و فعالیت های افراد زیر را مورد کنکاش قرار داده است :
معتقد اهرمی/ میرزا لطف الله کازرونی/ میرزا ابراهیم صدیق/ میرزا علی اکبر مشاق/ میرزا علی شریف/ شیخ محمدحسین سعادت/ فیلسوف روانشاد/ شیخ عبدالکریم سعادت/ میرزا حاجی آقا کازرونی/ سید محمد فرزا2ن/ شفیق شهریاری/ سیدمحمدعلی ریاضی/ سید ضیاء الدین بلادی/ سیدمحمدحسن نبوی

  یک بار که آقای نبوی به منزل آنها دعوت شده بود ..... بر حسب تخمین و گمان برادرم از آقای نبوی سئوال می کند که آیا شما منزلتان در بوشهر در نزدیکیهای  فلان سینما هست ؟ آقای نبوی بر افروخته  جواب میدهد : من و سینما ؟! به من می آید که در کنار سینما باشم ؟!  این چه حرفیه آقا !  هنوز آثار  بد آن برخورد در ذهن و ضمیر برادرم باقی مانده ، می گوید از آن  جواب جا خوردم .

 غیر مستقیم  :۳ / این خاطره را زنده یاد شیرزاد آقایی دبیر دبیرستانهای بوشهر و همکار آقای نبوی برایمان تعریف  کرد  :

  

اما یکی دیگر از  این بانیان و استادان نام برده  در کتاب بانیان سعادت ،  برای من نا آشنا نبود . و آن فیلسوف روانشاد است . این مرد همه فن حریفpdaram استاد و معلم پدرم در دبیرستان سعادت بود . او ................................................................

اغلب..... در حالی که صورت پدرم را اصلاح می کردم یکی از این خاطرات  قدیمی را  تعریف می کرد . یادم می آید که برایم گفت :

 موقعی که زایر محمد ( شیر محمد ) به قصد گرفتن انتقام به بوشهر آمده  و حمام خون راه انداخته بود ....  مطالب کامل را در اینجا بخوانید

                             


ادامه مطلب
+ LINK لینک   ... نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:24  توسط محمد  | 

 

 

 

 

 نوروزتان پیروز

  این عکس های هنری از سهیلا است . من نهایتاً از او تشکر می کنم که این عکسهای هنرمندانه را بموقع برایم ایمیل کرده است . حالا همه می توانند از زاویه دید دوربین ایشان ، بهار امسال ما را ببینند .....قندیلها  مصداقی از شعر زمستان اخوان ثالث است  :

و..... قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده / .....و  درختان اسکلتهای بلور آجین آن را تداعی می کنند  .

خب حالا بعد از این مقدمه . سال نوتان مبارک . یک سال گذشت . دلم برای همگی شما تنگ شده . خوشحالی و شادی شما ، خوشحالی و شادی من هم است .

 دوست دارم از عیدی و دید و بازدیدهایتان برایم بنویسید . جالا دیگر سال به سال عید نوروز برای ما خارج نشین ها و بچه هایمان غریب و غریب تر می شود .

 نمی خواهم خاطر شما را ازرده کنم . عید فصل شادی و گشت و گذار هست . قدر این روزهای خوش را بدونید . سعی می کنم با شعرهایی در رابطه با این فصل مابقی پستم را بنویسم . همان طور که در عکس ها می بینید ، سرما و برف و بوران بی موقع نه تنها فروردین ما را زمستان کرد بلکه پرنده های عاشق و دلباخته هم سر در گم و پریشون کرده است. یادم به شعری از حافظ افتاد که می گوید :

آب حیوان تیره گون شد ، خضر فرخ پی کجاست .....خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد ؟

.......................................

(فریدون مشیری)

بهارم دخترم نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم کند گل

تماشا کن تبسم های او را

تبسم کن که خود را گم کند گل

بهارم دخترم صحرا هیاهوست

چمن زیر پر و بال پرستوست .

برایتان سال پر باری آرزو می کنم . امیدوارم در تمام سنگلاخهای زندگی همواره پا برجا و با امید به پیش بتازید . یک بار دیگر از سهیلا خانم بخاطر عکس های جالب و هنری اش تشکر می کنم و چنانچه در اینده عکس هایی از این دست ، برایم ارسال کنند با کمال میل در اینجا می گذارم تا  دوستان دیگر نیز از آن بهره مند گردند . سالی خوب  همراه با موفقیت برایتان آرزو می کنم . شاد باشید .

 

 

 

 

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 1:17  توسط محمد  | 

از دل نرود هر آنکه که از دیده رود ؟

 گفتم مدتی ست ننوشته ام نکنه مشمول این شعر قدیمی قرار بگیرم !   گاهی یک نقطه بالا و پائین گذاشتن معنایی را عوض می کند . گاهی با یه لبخند و سخنی شاد از  کدورت و عداوتی جلو گیری می شود . گاهی با خوردن خون دل و گذاشتن دندون بر روی جگر از حرف سرد  طعنه آمیزی می توان  گذشت  . به قول حافظ :  اگر ز خون دلم بوی شوق می آید.......عجب مدار که هم درد نافه ی ختنم آدم موحود پیچیده و مرموزی هست  !!  هر کسی با شخصیت منحصر بفرد خود  شگل گرفته . آمال و آرزوها ، حقارت و عقده ها  سازنده شخصیت آدمهاست . بهترین معرف شخصیت آدم،  حرف زدن خود آدم است .  از حرف زدن کسی می توان پی به درون ناشناخته آن برد . و گر نه .......مرد و یا زنی ، پسر و یا دختری تا سخن نگفته باشد ، عیب و هنرش نهفته باشد !

................................................................................................................

دنیایی بشدت پر  زور و ظلم........ و نا عادلانه ای داریم .

 انتخابات مقدماتی در  امریکا برای تعین رئیس جمهوری آن در جریان است . باید  دید که  اینبار صاحبان پشت پرده ی قدرت مافیایی ، تراستها و کمپانی ها چه خوابی برای تکمیل نقشه های خود کشیده اند . از آنجایی که با روی کار امدن دموکراتها همیشه جو و فضای نیمه باز سیاسی در کشور ما بوجود آمده  شکی نیست  و اینها را  میتوان در دوره های به قدرت رسیدن کندی ، کارتر و کلینتون دید . ولی در هر صورت باید منتظر شد که آیا اصحاب قدرت برای تعین پیش برد اهداف خویش ، اختلاف آراء را چون زمان بوش و الگور به دادگاه عالی ، بهانه نمی کنند ؟

................................................................................................................

دنیای گند و پست  پر از ظلم و جنایت سیاست  را به خودشان واگذار کنیم .....بیائیم پست خودمان را   بنویسم :

 من در آستانه پیروزی  انقلاب دوره  سربازیم یکساله میشد . بعد از پیروزی انقلاب ما اولین دوره ای بودیم  که خدمت سربازیمان تنها یکسال شد و همگی منقضی شدیم .

 چند روز پیش که به آلبومم نگاه می کردم دیدم چقدر رنگ و روی عکسها از بین رفته و کیفیتشان خراب شده ....گفتم نکنه روزی برسه که خاطره ها هم مثل رنگ و روی عکسها از بین برود .... به همین خاطر چند تای آن را انتخاب کردم ، در اینجا می گذارم و در مورد هر کدام برایتان می نویسم .

 اشتباه نگیرید ! آن وقتها تلفن همراه وجود خارجی نداشت . این تلفن نیست که من گوش می گیرم .  رادیوی ترانزیستوری همراه و همدم همیشگی من بود که اخبار لحظه به لحظه رویدادهای انقلاب را گوش می گرفتم . در اینجا فکر کنم سخن رانی مصطفی چمران بود که به تازگی از لبنان آمده و داشت سخن می گفت .

اینجا شط خرمشهر است .  با بلم به اونطرف شط می روم تا با قطار به شهر درود نزد یکی از دوستان لرستانیم بروم . من در دشت میشان (دشت آزادگان فعلی) خدمت می کردم .

 

 اینها سه پسر بچه عرب زبان دشت میشانی هستند . در این زمان پادگان بدست ما افتاده بود  . انقلاب پیروز شده  و کار هر روزه ما این بود : یک ماشین ریو ، با دیگی بزرگ پر از غذا همراه با چند سر باز ، برای ساکنین مرز نشین این دیار نهار گرم می بردیم . مرد و زن و بچه در صف های طویل همراه با ظرفهای غذائیشان منتظر ما بودند . در ان مدت من که یک گروهبان درجه سه بودم دو آسایشکاه سربازخانه را اداره می کردم ...اما رابطه ها ارتشی نبود ، دوستانه و انقلابی شده بود .

 این سه پسر بچه در عالم خود مشغول  فوتبال  بازی کردن با سر عروسکی بودند که از انها خواستم تا عکسی بگیرم ......گفتم این عکسها را برای یادگاری می گیرم .  

 

       

 

 

 

                                                                  

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 2:4  توسط محمد  | 

ظهر خیلی گرمی  بود . با دوچرخه ام بطرف دبیرستان می رفتم . در نزدیک دبیرستان سعادت و بیمارستان ۲۵ شهریور ، میدان چمنی وجود داشت که با درختهای خرزهره و نخلهای زینتی محصور شده بود . یک اکیپ فیلمبرداری در ان میدان نظرم را جلب کرد  . دو چرخه ام را بطرفی انداختم و رفتم نزدیک انها . چندین نفر دستیار همراه با فیلمبردار و کارگردان را در حال گرفتن فیلم دیدم .

از یک تاکسی که در حال عبور بود ، فیلم تهیه می شد . یکی دوبار اینکار را تکرار کردند ، ولی انگار نوع ژست راننده و یا سرعت آن مورد پسند کارگردان واقع نشد . راننده..... تاکسی را کناری پارک کرد و امد تا به سخنان کارگردان گوش دهد . از شرجی و عرق و گرما کلافه بود . با انگشت اشاره اش عرقهای پیشانی اش را پاک کرد  ، دست به کمر مابین اکیپ ایستاد و به سخنهای کارگردان گوش گرفت . چهره اش خیلی برایم اشنا آمد . کجا من او را دیده بودم ؟....اسمش به زبانم نمی امد . خیلی طول نکشید که چهره ی اشنا برایم مشخص شد . وقتی آقا رضا ، آقا رضا می کردند و یکی صدا زد آقای بیک ایمان وردی حدسم به یقین مبدل شد . اما حیرتم بیشتر شد . اون بیک ایمان وردی بزن بهادری که روی پرده سینما می دیدم با این بیک ایمان وردی که در اینجا میدیدم زمین تا اسمون فرق داشت .

خودم را به نزدیکیهای او رساندم و قد و قواره ام که زیاد هم  بلند نیست با او مقایسه کردم ، بنظرم حتی از ادمهای معمولی هم کوتاه تر می نمود . دیگر برایم شکی باقی نماند که فیلمها آدم را بیش از حد معمول بزرگ می کنند . آن روز از زنگ اول بعد از ظهر کلاس غافل شدم .

یک بار دیگر باز شاهد صحنه ای از فیلمبرداری فیلم بندری بودم . باز همان اکیپ ، سه پایه فیلمبرداریش را در کنار ساحل و دورنمای دریای فیروزه ای کاشته بودند  و باز همان تاکسی چندین بار از زیر طاقی جلو ساختمان شهرداری رد شد و کاتهایی تهیه گردید .

اما قشنگترین و فراموش نشدنی ترین صحنه های « فیلم بندری » را در کنار ساحل دریا ، واقع در پلاژ دیدم . آن روزها و آن سالهای پلاژ آینه تمام نمای شهر بود . شهردار در قشنگی و زیبایی ان همت  ویژه ای  گماشته بود . جایی برای مهمانان خارجی و نوروزی و داخلی بود . ایجاد دوش اب شیرین و بوفه و چمن کاری محوطه و رنگ امیزی شاد در و پیکر آن جلوه خاصی داشت .

  نمیدانم چطور بود که آن روز ما بچه های هم سن و سال برای فیلمبرداری آن صحنه ، سر صحنه حی و حاضر بودیم . دو چرخه هایمان را در گوشه ای روی شن و ماسه های ساحل ولو کرده بودیم و دور تا دور سه پایه فیلمبرداری بر روی زمین نشسته بودیم . تعدادمان حدود ۳۰، ۴۰ نفری می شد . اغلب بچه های جفره و بنمانع بودیم ، ولی بروبچ شهر هم در میانمان کم نبودند . 

صحنه ، صحنه ای عشقولانه بود . با طبع جوانی ما بی مناسبت نبود . چقدر صبر کرده بودند تا آن غروب  دل انگیز بوجود آید ؟  نمی دانم . نشستن آرام ، آرام  خورشید و بی رمق شدن شعله ی آفتاب در ابرهای پاره ، پاره ای که سرخی رنگش را در آن انعکاس میداد ، اعجاب انگیز بود . مثل این بود که انگار صدها شتر را نحر کرده باشند . هنر پیشه ی اول زن آن را در آنجا دیدیم ، با قدی کوتاه و اندامی ریزه میزه .... . اسم او را  زود به جا آوردیم زیرا رقصنده ای بنام و مشهور بود . آری خانم جمیله این رقصنده ی کاباره ها که حالا در این فیلم نقش اول زن بازی می کرد .

تمام زمینه ها مهیا شده بود تا دوربین کارش را شروع کند . اما انگار کوتاهی قد جمیله یا پیش بینی نکردن قبلی دست اند کاران ،  کار را مشکل کرده بود . صحنه به این صورت بود که می بایست برای گرفتن یک بوسه ی لب در  لب کش دار در دایره  خورشید  و دورنمای دریای مواج ، فیلم گرفته شود . با یک حلب (ملاسی) که در آن حوالی بود مشکل بر طرف شد . جمیله بر بالای آن ایستاد و رضا بیک ایمان وردی نیز در زیر آن بر روی ستونهای پا قبراق و استوار ایستاده بود  .

اما وقایعی که با شروع این صحنه اتفاق افتاد شاید هرگز پیش بینی نکرده بودند و شاید هم اینقدر از این وقایع دیده بودند که زیاد برایشان اهمیت نداشت . همینکه لبهای جمیله با لبهای رضا بیک ایمان وردی تلاقی پیدا کرد و به دستور کارگردان ،  فیلمبرداری استارت خورد ، ناگهان آن ۳۰ ، ۴۰ نفر جوان آروم و ساکتی که در چهار ، پنج متری  صحنه  دور تا دور سه پایه فیلمبرداری نشسته بودند چنان هو و جار و جنجالی راه انداختند که تا آخر بوسه های عشقولانه ادامه داشت . عجبا !! هیج اخم و تخمی نکردند و در کمال آرامش تا به اخر و به دستور کارگردان این بوسه ی کشدار عاشقانه را ادامه دادند . یکی دو بار دیگر این صحنه به دستور کارگردان ادامه پیدا کرد و  باز هر بارش  صدای ما بلندتر از پیش بود . با آن افکارهایمان از اینکه انها عین خیالشان نیست  به این روح و روحیه هنرپیشگی شان  تعجب کرده  بودیم .

دنباله این صحنه ، صحنه ای دیگر نیز باز شاهد بودیم . با نشستن خورشید ، و انعکاس سرخی و زردیش در ابهای آبی دریا ، جمیله که در میانه آبها شنا می کرد ناگهان با دیدن معشوق خود (رضا بیک ایمان وردی) که در ساحل  دریا نظرش را جلب می کرد ، می بایست خود را با شتاب به ساحل می رساند و به شدت  در بغل او می انداخت و رضا بیک ایمان وردی نیز در عین حال که او را به اغوش می کشید از فرط خوشحالی به هوا می برد و دو سه بار به دور خودش می چرخاند .....این بالا کشیدن و به دور خود چرخاندن هم باز هو و هوراهایی بلند می کرد ....ولی انها کار خودشان می کردند و ما هم بواسطه شور و شوق و دیدن صحنه های عجیب و غریب احساسات خودمان را ابراز می کردیم . کارگردان اصرار داشت ، موقعی که جمیله در دو دست  فولادین معشوق به هوا می رود فیلمبرداز از زیر فیلمبرداری کند طوری که وقتی لباس نازک جمیله بالا کشیده می شد ، شورت او  آشکار می گشت ....و در سومین مرحله ای که جمیله می خواست تا دو باره تکراری داشته باشد ....ناگهان نرسیده به معشوق گفت : وای ...خدا مرگم بده افتاد....خلاصه یکی از دستیاران هم به طرف اون رفت و بعد از کمی جستجو معلوم شد ، گم شده ی آنها با موجهای دریا رفته است ....بعدها  معلوم شد که یکی از مژه های مصنویی افتاده است و دیگر با افتادن مژه مابقی فیلمبرداری به روز بعد موکول شد .

پی نوشت۱ : بر روی این بندری کلیک کنید ، تا تمامی افراد زنده و متوفای آن را بشناسید .

 پی نوشت ۲ : جفره و بنمانع دو محله از  بوشهر که اندکی خارج و دورتر از شهر واقع شده است . 

 

 

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:51  توسط محمد  | 

 سلام . سلامی خالصانه به همه ی شما دوستان . به همه ی شما که خوبید و مهربان . اینبار می خواهم در این فضای مجازی کمی با شما باشم . برای شما بنویسم ّ، از خودم و از خاطرات تلخ و شیرین بنگارم .

آدم وقتی فکرش می کنه که چقدر زمانه زود می گذرد ، غصه اش می گیره . غصه برای همه ی کارهایی که می شد کرد و نکرد و همه ی کاهایی که نمی بایست انجام میداد و داد !

شاید یکی از حُسنهای ادمهای با تجربه ،  نصایح و پند و اندرزهای حکیمانه آنها باشد! ما وقتی بچه بودیم و از این در میزدیم و از آن در بیرون می آمدیم ، شب و روز و ماهی نمی شناختیم ، وقتهای خالیمان را با فوتبال و یا با بازیهای دیگر پر می کردیم ،  در مقابل نصیحت های بزرگترها مثل جن از بسم الله فرار می کردیم . آخه آنها هم بغیر از این انگار چیز دیگری بلد نبودند . دائم می گفتند : درستان بخونید ! بدبخت می شین ، وقتی آنها هم  در مقابل ،  بی تفاوتی ما را می دیدند می گفتند : خود دانید ، از ما گفتن از شما نشنیدن ....اینقدر تکرار مکررات شده بود که دیگر برای ما همان نشنیدنش باقی مانده بود .

البته همه ی اینها ناشی از یک نوع بی نظمی در زندگی بود .  انها از والدینشان یاد گرفته بودند و اندوخته های بیاد ماندنی خود را به فرزندانشان منتقل می کردند و فرزندان نیز لاجرم یاد می گرفتند که عدم همه ی کامیابیها در زندگی اشان را گوش نگرفتن به نصایح مو سپیدها فرض کنند .....

وقتی  می بینم در اینجا (آلمان) ، همان فوتبالی که ما با شور و شوق و ذوق زایدالوصفی بازی می کردیم ، چگونه بوسیله پدر ، مادرها و با تشویق و حمایت آنها هر هفته  یک مسابقه  در  حضورشان  و در طول هفته دو تا سه بار تمرین می کنند ، دلم بدرد میاد . تفاوت ره از کجا تا به کجاست ؟ پدر و مادرهای ما فقط یک چیز میدانستند : نصحت ، نهیب ، تنبیه !

و پدر و مادرهای اینها هم یک چیز : تشویق ، ترغیب ، ترفیع !

به راستی که باید گفت : پدرها ! مادرها ! ما متهمیم ...

.........................................................................................................

 حالا که با گوشه ای از خاطرات گذشته ، کمی غمگینتان کردم ، با خاطره ای شیرین و بیاد ماندنی آن را جبران می کنم . سعی می کنم هر از گاهی یکی از خاطراتم را براتون تعریف کنم . من پرم از این خاطره ها . این بار خاطره امتحان نهایی کلاس ششم ابتدایی و ماجرای رضا (ح) برایتان می نویسم .

ما را از دیر باز نسبت به سخت گیری امتحان نهایی ترسانده بودند . معلمها و دبیرهای زیادی برای کنترل این امتحان امده بودند . در کریدور و سالن مدرسه (مهران) واقع در کوی سنگی چندین مدرسه گرد امده بودند ، برگه ها تقسیم شده بود و صداها در سینه حبس . بعد از نطق غرای رئیس جلسه دال بر سر تکان ندادنها و صحبت نکردنها امتحان شروع شد . امتحان تعلیمات دینی بود . نیم ساعتی از امتحان گذشت که ناگهان.... صدایی بلند و رسا از بیرون مدرسه ما را به خود اورد . صدا ، صدای رضا (ح) بود . می گفت : بچه ها..... بنویسید : جواب سئوال اول جنگهای حضرت علی : خندق ، بدر ، ....  ما انگار فرشته ای نازل شده بود ، همه تند تند جوابها را می نوشتند ، هنگامه ای بود ، کسی نمی توانست کاری کند ، دبیرها و معلمهای ناظر  خون ، خونشان را می خورد . کاری از دستشان بر نمی امد . دیوانه شده بودند . به ما هم که نمی توانستند بگویند گوشهاتون رو ببندید . ما تند تند جواب می نوشتیم . جواب سئوال یک ، دو ، سه .....صدای رضا واضح و روشن به گوش می نشست ......حالا سئوال چهارم بنویسید در باره اصول دین و ....  دبستان مهران یک خدمتکار داشت که بهش می گفتند بابا !

بابا هیکلی بلند قامت و سبیلهایی چقماقی داشت . قبراق و سرحال بود . تنها کاری که هیئت ناظر توانست بکند این بود که بگوید  : بابا برو این پدر سوخته را دستگیر کن ، صدایش را خفه کن ! بابا که به طرف مأموریت رفت تا سئوال ۸ نوشته بودیم و دیگر نا امید شدیم که بقیه را بنویسم . بعد از رفتن بابا ، صدای رضا هم قطع شد . معلوم بود که کار خودش را کرده و او را حسابی تارنده است . بابا بعد از این جنگ و گریز با قیافه ای حق به جانب آمد و ما هم مشغول مابقی سئوالها بودیم .....ناگهان دوباره صدای رضا ، ولی  اینبار از پشت مدرسه و از دریچه ها شنیدیم . رضا یک دور قمری !! زده بود .

دیگر تا بابا به دنبال مأموریت دوم رفت و صدای رضا را خاموش کرد ما هفت ، هشت سئوال دیگر هم نوشته بودیم ....آن سال ما همگی در درس تعلیمات دینی نمره های خوبی گرفتیم و از طرف همگی ما، احسن و بارک الله و مرحبایی نثارش شد . این رضا ، خیلی بچه ی شرور و فضولی بود . کسی نبود که از دست او نقره داغ نشده باشد . ولی بخاطر کینه ای که آن سال ، بواسطه مردود شدنش داشت . این سئوالها را از اولین کسی که جلسه امتحان را تمام و ترک کرده بود ، گرفته و بدینوسیله زهر خودش را در رگ و اعصاب اصحاب قوم ( دبیرها و معلمهای ناظر) خالی کرد .

 پی نوشت : پدرها ، مادرها ، ما متهمیم عنوان کتابی از کتابهای دکتر علی شریعتی است .

 

 

 

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 21:39  توسط محمد  |